#ارباب_تاریکی_پارت_240

_هم اینکه چی؟ تو همزمان داشتی دو جا کار می کردی مگه نه؟ اصلا شغل اصلیت چیز دیگه ای بوده، تو اول پلیس بودی!

با حیرت نگاهش کردم. انتظار نداشتم او چنین حدسیاتی را بزند اما خب... برادرم همیشه بر خلاف انتظار همه رفتار می کرد.

_آره همین طوره. اول پلیس بودم، یه پلیس معمولی! تازه بیست سالم شده بود که رفتم به اولین ماموریتم، من توی اون عملیات فقط یه نیروی معمولی بودم اما اتفاقی تونستم کلید اصلی حل معمای اون ماموریت رو پیدا کنم. اون قضیه که تموم شد فهمیدم دارند دنبالم می گردند و وقتی که متوجه هویتم شدند، خب... تازه اول مشکلات بود!

خشک و بی انعطاف پرسید:

_ چرا؟

صحنه های آن زمان مقابل چشمانم شکل گرفتند. هیچ وقت آن حجم از استرس را تجربه نکرده بودم. می دانستم اگر پایم به دادگاه نظامی کشیده شود و مسئولین از موقعیت پدرم بویی ببرند، محال است که دست از سرم بردارند.

_من جعل اسناد کرده بودم و یه اسم جعلی به اونا داده بودم؛ مهرداد شیخی، اسمی بود که خودم با کمک یکی از دوستام مدارک و سوابقش رو ساختیم تا من وارد پلیس بشم و حالا همه فهمیده بودند تو از مقررات امنیتی اون موقع کشور خبر نداری، ممکن بود حتی تا پای اعدام هم برم.

بهزاد هیچ ابراز احساسی انجام نداد:

_خب؟ چه اتفاقی برات افتاد؟

دست هایم را روی فرمان کشیدم و به پیاده رو خلوت کنارمان زل زدم: _نمراتی که توی دانشکده داشتم و امتیازایی که توی فعالیت بدنی حتی درجه های علمی گرفته بودم باعث شد از خیر اعدام بگذرند، ولی وقتی از موقعیت سابق پدرمون مطلع شدند راهی برام نموند جز اینکه به سپاه ملحق بشم.

بهزاد کارت را داخل داشبورد گذاشت:

_ و تو هم قبول کردی؛ یه اسم جعلی داشتی که چند سال قبل از اداره ی پلیس خودش رو بازخرید کرد و یه اسم واقعی که فقط توی چهارچوب این سازمان باهاش فعالیت کردی، با این حال همه تورو مهرداد شیخی می دونند. آفرین! نقشه ی فوق العاده هوشمندانه ای بوده!

با تمسخر و طعنه شروع به دست زدن کرد. اگر چند سال قبل زیر آموزش های سخت نظامی قلب و احساسم را از دست نداده بودم، الان حتما دلم از این رفتار برادرم می گرفت. ولی من دلی نداشتم که بگیرد!

دست به سینه شد و گفت:

_ خب؟ حالا چرا اینارو به من گفتی؟ نمی ترسی با دشمنات متحد شم و لوت بدم؟

نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط شوم:

_ بهزاد این رفتارت احمقانه است قبلا هم بهت گفتم اگه چیزی رو بهت نمی گم به خاطر خودته، تو همین الان هم نباید می فهمیدی اما من نمی تونستم بذارم این چند ساعت عذاب بکشی اونم اا این وضع قلبت...

نگاهم کرد و با تمسخر خندید، عصبی بود و این را از قرمز شدن سفیدی چشم هایش می شد بفهمم.

بهزاد: خیلی جالبه از وقتی این قلب کوفتی من دیگه نزد همه مهربون شدند، نگران شدند! حتما باید می مردم تا حواست جمع بشه که منم حق دارم یه چیزایی بفهمم؟

_خفه شو!

از صدای فریادم شیشه های ماشین خیلی خفیف لرزیدند و بهزاد زبان به دهان گرفت. انگشتانم که دیگر داشت فرمان را خورد می کرد حرکت دادم و به بهزاد نگاه کردم.

_مهم نیست توی گذشته چی بوده! مهم الانه، وقت زیادی نداریم و باید بهت یه چیزایی رو بگم سازمان به من ماموریت دستگیری و تحویل تورو داده و من نمی تونم سرپیچی کنم.

بین حرفم پرید و مثل پسر بچه ها خندید:

_ تو هم می خوای عین پسرای حرف گوش کن، دو دستی من رو تقدیمشون کنی!

از بین دندان های چفت شده ام گفتم:

_ ممکنم هست قبلش خودم یه بلایی سرت بیارم، نمی فهمی می گم بین حرفم نپر؟ جرئت داری یک کلمه دیگه بگو تا ببینی چه طور روی حرفم هستم.

با انزجار نگاهم کرد و بعد سرش را چرخاند؛ اختلاف سنی ما هشت سال بود، پس چرا حس می کردم او مثل فرزند نداشته ی حرف نشو خودم است؟

_از اول هم بهت گفتم اما تو طبق معمول به معنی حرفام توجه نکردی! ماموریت من حفاظت از توئه و الان هم برای حفاظتت باید تحویلت بدم، الان که همه تورو دیدند هرجا باشی برات خطرناکه به خصوص اگر کنار بقیه باشی؛ برای همین بقیه جدا برگشتند تهران و تو با من همین الان هم یه سری ارازل و اوباش توی ویلای من مشغول کند و کاو هستند تا یه ردیی ازت پیدا کنند و بیا سراغت الان امن ترین جا برای تو، جاییه که دقیقا جلوی چشمشونه.

نتوانست خودش را کنترل کند و با پرخاش پرسید:

_ کجا؟ زندان؟

سر تکان دادم که با خشم گفت: دیوونه ای؟ خب اون جا که راحت تر می تونند من رو بکشند!

romangram.com | @romangram_com