#ارباب_تاریکی_پارت_238
خیلی کوتاه نگاهم کرد و گفت: چرا یکیه، اما مادرامون...
به پشتی صندلی تکیه دادم و با آرامش گفتم:
_پس دیگه مهم نیست.
مهرداد: اینکه نا تنی هستیم، این برات مهم نیست؟
سرم را به شیشه چسباندم و اجازه دادم سرمایش کمی از تب سر باده کرده ام را کاهش دهد:
_ نه مهم نیست، چیز های خیلی مهم تری بین دو تا برادر هست خیلی مهم تر از روابط خونی!
برنگشتم تا واکنش او را ببینم، اما حس کردم چند لحظه به من خیره شد و اصلا برایم مهم نبود که او تا چه حد بر کنترل ماشین تسلط دارد تا به کشتنمان ندهد. فقط دلم می خواست چشم هایم را ببندم و وقتی که دوباره بیدار می شوم همه چیز تمام شود!
فصل هفتم
مهرداد
به محض ورودمان به کرج باران شروع به باریدن گرفت.
برف پاکن را روشن کردم و با دقت بیشتری رانندگی را ادامه دادم. اینکه تا الان اتفاقی نیفتاده بود جای تعجب داشت!
بهزاد را همراه خودم نگه داشتم تا اگر احتمالا کسی خواست برای سر به نیست کردنش سراغمان بیاید بقیه آسیب نبینند، از قصد جمع آوری اسلحه ها و مهماتی که در ویلا بود را کش دادم تا ببینم چه پیش می آید اما با گذشت نیم ساعت، بی هیچ اتفاق خاصی تصمیم به حرکت گرفتم.
حالا هم بعد از سه ساعت و سی و سه دقیقه رانندگی پر سرعت، هنوز خبری از دزدگیرها و سیستم های امنیتی ویلا دریافت نکرده بودم.
همین که وارد خیابان های شهری شدم، ترافیک آغاز شد.
پشت پراید سفید رنگی توقف کردم و نگاهی به بهزاد انداختم. حرف هایش هنوز توی گوشم بود و من هنوز هم باور نداشتم که او واقعا به برادری و این قبیل چیزها اعتقاد دارد یا نه!
سرش را به شیشه بخار گرفته ی ماشین تکیه داده بود و چشم هایش را بسته بود. به همان میزان که او خسته بود من هم خسته بودم، با این تفاوت که من برای چند روز بی خوابی سال ها آموزش دیده بودم اما اوج سختی کار برادرم، از دست رفتن زندگی یکی از بیمار هایش بود.
گاهی اوقات تعجب می کردم که چه طور افرادی می توانند تا این حد به زندگی مردمانی که حتی نمی شناسند اهمیت بدهند! من در نقطه ای از زندگیم قرار داشتم که می توانستم همین الان، چاقوی ضامن داری که داخل داشبورد قرار داشت را بیرون آورم و شاهرگ برادر کوچکم را ببرم. یا می توانستم از کلت برتای جاسازی شده، زیر صندلی خودم استفاده کنم. شاید هم باید...
با شنیدن صدای بوق، به خودم آمدم و چند متر جلو تر رفتم. ترافیک این جور مواقع کرج، میلی متری باز می شد!
به حرکت برف پاکن ها نگاه کردم. قطره های درشت باران با هر حرکت آن ها روی صفحه کشیده می شدند اما پاک نه این دقیقا وضعیت زندگی من بود هر چه قدر هم که از شغل و زندگی سابقم دور بوده باشم، باز هم نمی توانستم خودم را کامل پاک کنم اگر می توانستم، حتی برای یک لحظه هم به نفس نکشیدن این مرد فکر نمی کردم.
با بلند شدن صدای زنگ هشدار موبایلم، سریع و بدون تاخیر موبایل را به چنگ آوردن و محل هشدار را بررسی کردم. از دیدن نقطه ی قرمز رنگ روی لاویج و مختصات ویلای جنگلیم لبخندی به لب هایم آمد. به ندرت پیش می آمد که من حدسی بزنم و غلط از آب در بیاید!
با باز شدن مسیر مقابلم سریع دنده را جا زدم و ماشین را به حرکت در آوردم، تا فرعی که کمی جلو تر بود با سرعت پیش رفتم و دقیقا قبل از اینکه یک ماشین بتواند از داخل فرعی بیرون بیاید با قطاع بلندی فرمان را چرخاندم و وارد کوچه فرعی شدم که چیزی محکم به شانه ام بر خورد کرد.
بهزاد سراسیمه چنگی به کتفم انداخت و با حیرت به اطراف نگاه کرد:
_چی شده؟ دنبالمونند؟ گیر افتادیم؟
اهم را به جلو دادم و یک دیستم را روی سینه اش گذاشتم و به پشتی صندلی چسباندمش.
_اول اینکه کمر بندت رو ببند، دوم اینکه هیچی نشده سوم اینکه خیلی خوابیدی وقتش بود بلند شی!
با غیظ نگاهم کرد و ابرویی بالا انداخت و بی حرف مشغول بستن کمر بندش شد.
ظاهرا ساکت بود اما دهانش دائما باز و بسته می شد و حرفی نمی زد. از این حالتش خنده ام گرفت اما به روی خودم نیاوردم:
_ بگو داداش کوچولو، حرف بزن
منفجر شد:
_ د آخه مرتیکه نفهم، نمی گی من خوابم این جوری می کنی زهره ترک می شم؟
الارم های مغزم به صدا در آمدند و لبخندم محو شد حق نداشت هیچکس حق نداشت به من توهین کند. کسی که به من توهین می کرد شایسته ی زندگی نبود و این قانون همیشگی مهرداد بود!
romangram.com | @romangram_com