#ارباب_تاریکی_پارت_236
_ من هنوز به پایان راه نرسیدم؟
سوالی نگاهش کردم که دیدم لبخند محوی زده است. تازه در این لحظه بود که به خودم آمدم و فهمیدم هدف او از این حرف ها چه بوده!
اسلحه را پایین برد و شانه ام را به سمت خودش کشید و مرا از لبه ی پرتگاه دور کرد.
مهرداد: هنوز آخر راه نرسیده که ناامید شدی، چرا تسلیم شدی پسر؟
با غم زمزمه کردم:
_ بهم جواب منفی داد، همه من رو رد می کنند.
مهرداد: اولین بارت که نیست! اگه بهت جواب مثبت می داد باید ولش می کردی چند سال پیش من توی شرایط الان تو بودم و با اولین جواب منفی کنار کشیدم و حالا پشیمونم. من توی این زمینه ها تخصص ندارم اما، می دونم که نباید کنار بکشی این یه جنگه پسر جنگجوی خوبی باش.
چند ثانیه به چشم های هم خیره شدیم. در عمق تیله های قهوه ایش غرق شده بودم و به معنای حرف هایش فکر می کردم. به اینکه باید چه کار کنم و الان کجای این میدان نبرد هستم!
نگاهم را از او گرفتم و به آسمان گرگ و میش بالای سرم نگاهی انداختم:
_همه فهمیدند که چی شده؟ که...
ضربه ای به شانه ام زد و به سمت داخل جنگل رفت:
_ هیچ کس نمی دونه، همه فکر می کنند برای تمرین تیر اندازی اومدیم. البته این هدف خودمم بود! تا قبل از اون گفت و گو...
آن گفت و گو همه چیز را عوض کرده بود، حال خرابم را خراب تر کرده بود و به من فهمانده بود که پریناز کنترل زیادی روی احساساتم دارد.
با نا پدید شدن مهرداد بین درختان سریع به دنبالش دویدم، من جنگ های زیادی در پیش داشتم علاوه بر این ها هنوز هم مهره ی اصلی بازی قدرت کله گنده هایی بودم که نمی شناختمشان؛ باید از همین الان آماده می شدم.
(سوم شخص)
کیش_ایران
نگاهی به عکس هر دو نفرشان انداخت و پوک عمیقی به سیگارش زد.
چرا مهرداد فکر کرده بود با عوض کردن اسمش همه او را فراموش می کنند؟ یعنی حتی یک درصد هم فکر نکرده بود، که کسی به هویتش شک کند؟ آن هم با این سابقه؟
پرونده ی قطور ماموریت های مخفیانه اش را ورق زد؛ مثل پدرش خوش خدمت!
هیچ کس حتی خود امیرعلی هم نمی دانست که شغل پسر ارشدش چیست، مهرداد که بود و از کجا آمده بود؟ این سوالی بود په هرکس بعد از یک بار ملاقات با او از خودش می پرسید اما حالا همه ی سوابق این مرد باهوش در اختیار او بود!
می توانست از او باج بگیرد؟ به قیمت کشتن برادرش بهزاد؟ یا...
با باز شدن در اتاق و دیدن اندام ورزیده. قاتل حرفه ای جیره بگیرش، لبخند چندش آوری زد!
احتمال اینکه مهرداد قبول کند برادرش را بکشد خیلی کم بود ولی او می توانست یک تیر و دو نشان بزند!
پرونده ی سوابق مهرداد را بست و به قاتل زنجیره ای مقابلش نگاه کرد:
_ساعت دوازده فردا شب، نمی خوام هیچ کدومشون نفس بکشند! هر دوشون رو بکش هم بهزاد، هم مهرداد!
سیگارش را در جا سیگاری خاموش کرد. از همین حالا هم می توانست آن دو نفر را مرده فرض کند قاتلی که مقابل او قرار داشت از پس سرهنگ آریا بر آمده بود.
با این حال اگر این دو نفر( بر فرض محال) از دست او جان سالم به در می بردند، دیگر نمی توانست کاری کند.
بهزاد
بازدمم را آه مانند بیرون دادم و پای راستم روی پای چپم انداختم و بیشتر در مبل راحتی فرو رفتم. البته این مبل نسبت به بقیه ی صندلی های این خانه راحت بود ولی در نوع خودش همچنان سفت و سخت بود. این طور به نظر می رسید، که مهرداد از هر چیزی که مایه ی راحتی و آسایش خاطر باشد بیزار است و دائما سعی داشت خودش را در شرایط سخت قرار دهد!
دقیقا مثل الان که دو نفری در یک ویلای درندشت خالی از سکنه تنها بودیم!
از پنجره ی قدی نشیمن اهم را به منظره ی درختان سرسبز انداختم اما اصلا آن ها نمی دیدم. مگر ممکن بود، بتوانم چیزی به غیر از نگاه آخر پریناز را تصور کنم؟
romangram.com | @romangram_com