#ارباب_تاریکی_پارت_233
صدای شکستن قلبش را شنیدم و به چشم دیدم که چه طور کل چهره اش را ناامیدی پوشاند. سبزی براق چشم هایش کدر شد و بی روح! دست هایش که کنار تنم بودند به آرامی لرزیدند، طوری که انگار با هر بار تپش قلبش این درد بود که تمام بدنش جریان پیدا می کرد و من...
نمی دانستم چرا این حرف هارا زدم. چرا؟ چرا دروغ گفتم؟
با بغض اسمش را صدا زدم:
_بهزاد؟
سرش را پایین انداخت و بدون اینکه نگاهم کند خیلی آرام کنار کشید و فاصله گرفت. با پشیمانی به سمتش قدمی برداشتم و دستم را دراز کردم، اما او شانه اش را سریع عقب کشید و قدمی دور شد. ایستاد و با درد گفت:
_ امروز صبح وقتی روی سرم بودی و دیدم حلقه ی شاهین توی انگشتت نیست، امیدوار شدم اما...
سیبک گلویش جا به جا شد و دست راستش مشت شد. قلبم از این غم صدایش به درد آمد و جوشش اشک را در چشم هایم حس کردم.
به سختی لب باز کرد:
_ حلقه ات رو دوباره بپوش، دوست ندارم کس دیگه ای احساس امیدواری بکنه. ناامید شدن از عشق تو ارزش می خواد که خیلیا ندارند. پس بپوشش.
نیم نگاهی به صورتم انداخت و با بیشترین سرعتی که می توانست عرض آشپزخانه را طی کرد و از در تراس بیرون زد، که من تازه به خودم آمدم و دنبالش رفتم اما همین که در را باز کردم او با یک پرش حرفه ای از روی نرده های تراس پرید و ببا صدم های سریع و بی قاعده از خانه دور شد.
نمی دانستم چکار کنم. نمی دانستم باید دنبالش بروم یا همین جا بمانم و خودم را نفرین کنم. در جدال با خودم بودم، که اسمی در ذهنم پر رنگ شد و نیروی حرکت به پاهایم داد.
سریع به طرف خروجی آشپزخانه دویدم و بیرون رفتم که در پیچ سالن سینه به سینه ی مهرداد در آمدم.
یک کلام پرسید:
_بهزاد؟
به سختی به حرف آمدم:
_ رفت، تقصیر من بود.
با اخم نگاهم کرد و جدی گفت: _اشکات رو پاک کن کسی هم نفهمه چی شده، هرکسی پرسید کجاییم بگو برای تمرین تیراندازی رفتند.
این را گفت و سریع از کنارم گذشت که صدایش کردم و او دوباره به سمتش برگشت:
_ حالش بده... قلبش...
مهرداد: کاری که گفتم رو بکن، برش می گردونم.
و با سرعت برادرش از اشپزخانه خارج شد، لحظه ی آخر دیدم که او هم مثل بهزاد از تراس پایین پرید و با سرعت در میان انبوه درختان گم شد.
(سوم شخص)
مهرداد با بیشترین سرعتی که حاصل سال ها تمرین و امادگی بدنیش بود، می دوید و فقط توجه داشت که شاخه به صورتش گیر نکنند وگرنه کل دست های و ساعد بی حجابش زخمی شده بود.
قلبش آن قدر محکم می کوبید که صدا و حرکتش را حس می کرد. می شنید!
نفس هایش به سختی فرو می رفت و بیرون می آمد.
اما او به هیچ کدام از این موارد توجهی نداشت و تنها با تمام سرعتش از روی تنه های قطع شده و کنده هایی که تک و توک در جنگل دیده می شدند، می دوید بوی طراوت برگ های سبز درختان در ریه هایش می پیچید و سقف خشک شده ی دهانش را اندکی تر می کرد، اما رطوبت پاییزی جنگل مزید بر علت عرق تنش شده بود و پیراهن نازکش را به پوست بدنش چسبانده بود.
بالاخره ایستاد و کمی خم شد. کف دست هایش را روی زانو هایش گذاشت و با دهان باز شروع به نفس کشیدن کرد. قفسه ی سینه اش سوزش خفیفی داشت که به نظر خودش طبیعی بود، شاید هم نبود. اصلا چه اهمیتی داشت؟
با بی حالی شروع به قدم زدن کرد و خودش را به تنه ی درخت تناوری رساند و به آن تکیه زد. سرش را روبه آسمان بلند کرد و به آسمان صورتی پشیده شده از برگ های زرد زل زد.
اصلا قرار نبود که او حرف های این دو نفر را بشنود، مهرداد می خواست تا دیر نشده اصول اولیه ی تیر اندازی را به او یاد بدهد کاری که خیلی وقت پیش باید انجام می داد و نتوانسته بود اما با توجه به سفری که در چند روز آینده در پیش داشتند، تیراندازی حتی از هوا هم برای بهزاد واجب تر بود!
دستی به صورت عرق کرده اش کشید و موبایلش را از جیب شلوارش بیرون آورد. نگاهی به صفحه ی جی پی اس انداخت و به موقعیت دایره ی قرمز رنگ دقت کرد. بهزاد اگر می فهمید او در پاشنه ی کفشش ردیاب کار گذاشته دوباره عصبی می شد اما این کار فقط به خاطر خودش بود. بالاخره مهرداد هم که همیشه سی و هشت ساله نبود! او هم وقتی که در آستانه ی سی سالگی قرار داشت هنوز کمی هیجانی رفتار می کرد، همان طور که وقتی بیست ساله بود، اشتباهات زیادی کرد!
romangram.com | @romangram_com