#ارباب_تاریکی_پارت_225
_اصلا خودت کی هستی؟
_چرا ما باید...
مرد نقاب دار مرموز همه را به سکوت دعوت کرد:
_به زودی می فهمید من کی هستم و توصیه می کنم فعلا بهم اعتماد کنید. من طرف شمام دوستان!
همه با شک با هم پچ پچ می کردند که باید چه کار کنند و عاقبت چه می شود، که نزدیک شدن شخصی را احساس کردم.
رایان از پشت سرم گفت:
_بگو جلسه تمومه.
سری تکان دادم و با صدای رسا گفتم:
_ از حضورتون ممنونم ختم جلسه.
صداها کم کم بالاتر رفت و جنب و جوشی در سالن به راه افتاد. امین به همه توضیح داد که افراد ما مسیر آن ها را تامین کرده اند و نوبت حرکتشان چگونه است، اما من بی توجه به همه ی آن ها خیره به مهردادی بودم که به من زل زده بود. گوشه ی زخمی لبش که به نظرم زخمی تازه بود بدجوری توی ذوق می زد. با این حال چیزی از جذابیت او کم نشده بود.
با قرار گرفتن دستی روی شانه ام به سمت عقب برگشتم. پریسا در حالی که نگاهش به اطراف می چرخید، گفت:
_بهتره برگردی بالا این جا بودنت خطر ناکه.
سری تکان دادم و متفکر به سمت پله ها رفتم. پریسا هم قدم به قدم من و کنار من می آمد. بر خلاف همیشه سکوت کرده بود و این سکوتش حتی در شلوغی سالن هم به چشم می آمد.
شانه به شانه ی هم از پله ها بالا می رفتیم، پدرم دیگر آنجا نبود و برایم اهمیتی نداشت که کجا رفته بود. در حال حاضر فقط یک چیز برایم مهم بود. سکوت این دختر همیشه پر شر و شور!
_پریسا، چیزی شده؟ حالت خوبه؟
سرش را بلند کرد و گفت:
_ نه همه چیز خوبه!
از تردیدی که در صدایش بود اخم کردم:
_ پس چرا صدات گرفته؟ اگه اتفاقی افتاده چرا نمی گی؟
وارد سالن طبقه ی دوم شدیم و به سمت اتاقی که از آن آمده بودم، رفتیم. پریسا بی خبر ایستاد و سرش را پایین انداخت. من هم که جلو تر از او بودم ایستادم و به سمتش برگشتم.
کمی به سمتش خم شدم:
_دختر چته؟ نگرانم کردی! خوبی؟
سرش را که بالا آورد با چشم های وق زده نگاهش کردم. سفیدی چشمانش سرخ شده بود و اشک هایش روی گونه اش جاری شده بود، از دیدن این حالت عصبی شدم و تشر زدم
_د حرف بزن دختر! چه مرگته؟ بگو .
لب های لرزانش را از هم فاصله داد:
_ نگرانم!
_نگران چی؟ کسی اذیتت کرده؟ بگو بهم بگو!
سرش را به طرفین تکان داد و با بغض گفت:
_ نگران تو احمق که حواست به خودت نیست، اصلا پرسیدی ببینی دیشب بقیه چه حالی داشتند. اصلا برات مهمه که ما چی کشیدیم تا این قلب کوفتی تو درست بزنه؟ ها؟
همزمان با تمام شدن جمله اش با کف دست ضربه ای روی سینه ام زد و دستش را جلوی دهانش گرفت و از کنارم عبور کرد. متحیر و مبهوت با دهانی باز وسط سالن ایستاده بودم و به حای خالی او نگاه می کردم. او به خاطر من نگران بود؟ یک نفر به خاطر من اشک می ریخت؟ به خاطر بهزاد بی کس و تنها؟
romangram.com | @romangram_com