#ارباب_تاریکی_پارت_222
چرا هنوز کمی مست بود؟
_چیزی می خوای؟
مهرداد بی رمق به مرد نقاب داری که کنارش بود نگاه کرد، مرد ماسک مشکی رنگ پارچه ای بر صورت داشت که تقریبا کل چهره اش را پوشانده بود و فقط بخشی از چانه و پیشانیش مشخص بود، از روی موهای سفید و مشکیش می شد فهمید که در استانه ی چهل یا چهل و پنج سالگی است و سنی از او گذشته. یک لحظه به ذهنش رسید که دو سال دیگر خودش چهل ساله می شود! احتمالا شخصی هم با دیدن او می گفت سنی از او گذشته!
_کجایی پسر؟ مهرداد خان چرا این قدر توی هپروته؟
مهرداد برق گرفته در جا نشست و با اخم به مرد ناشناس نگاه کرد که نزدیک شدن مردی را احساس کرد، احتمالا او بادیگاردی بود به همراه این مرد.
مهرداد آرام گفت:
_ کی هستی؟
حالت چهره ی مرد را تشخیص نداد اما چشم هایش بی حالت بود:
_به موقعش می فهمی، فعلا این رو بخور حالت جا بیاد.
لیوان آبی را به سمتش گرفت اما مهرداد قبول نکرد و تنها با تردید از او نگاه گرفت. این مرد را نمی شناخت و احساس خطر می کرد. خطر مثل همه ی عمرش، شاید بهتر بود امروز ریش و قیچی را دست بقیه بدهد و خودش را از بازی کنار بکشد.
صدای بلندی از وسط سالن گفت: _اوه ببینید کی اومده، تو هنوز زنده ای پسر؟
مهرداد با دقت به بهزاد که با پیراهن و شلوار تیره رنگی روی پله های میانی راه پله ایستاده بود، نگاه کرد. رایان پشت سر بهزاد و پدرش چند پله بالا تر ایستاده بود. این پسر همیشه یک حامی داشت. یا خود مهرداد یا پدرشان!
بهزاد صدایش را بالا برد و صاف کرد:
_ از همتون ممنونم که این جا اومدید.
یک نفر از گوشه ای مزه پراند:
_ باش تا صبح دولتت بدمد!
برخلاف انتظار مهرداد، بهزاد با اه تیزی به کل سالن جواب داد: _دمیدن برای آدما نیست، برای سگاست! این جا سگ یا موجود مشابهش رو داریم؟
سکوت مطلق بر کل سالن چیره شد و حتی صدای پچ پچ هم نیامد.
مهرداد که از این حاضر جوابی برادرش تحت تاثیر قرار گرفته بود با اشتیاق نگاهش کرد. همیشه افراد دون پایه ای بودند که بخواهند خودنمایی کنند حتی بین خلافکاران.
بهزاد ادامه داد:
_ همه می دونید من منتخب سرهنگ آریا هستم و وظیفه ام چیه، اما راستش رو بخواید من نه بلدم خوب سخن رانی کنم نه بلدم از پس این وظیفه بر بیام. بنابراین از شما درخواست کمک می کنم من به تجربیات شما نیاز دارم و به قدرتتون!
بهزاد مکثی کرد تا تاثیر حرف هایش را ببیند، همه در سکوت و با دقت به او گوش می کردند و مهرداد به این فکر می کرد که او چه طور اظهار داشت نمی تواند خوب سخن رانی کند؟
بهزاد سخن ران باهوشی بود که به ساده ترین صورت سخت ترین مسائل را بیان می کرد.
بهزاد: خب؟ کسی هست که بخواد به من دست دوستی بده؟
با سکوت دوباره ی جمعیت او از پله ها پایین آمد و از دید مهرداد خارج شد. برای همین همه ی افراد نشسته سر پا ایستادند تا به حکم ران این قضاوت خانه اشراف داشته باشند، البته به غیر از مردی که کنار مهرداد نشسته بود.
رییس یکی از باند های قاچاق کالا، پرسید:
_ تو نیاز به قدرت ما داری؟ همین الانشم آقای نامدار رو پشت سرت داری که...
حرفش را تمام نکرد چون نمی توانست اعتراف به برتری امیر علی کند، آن ها حتی جرئت نداشتند امیر علی را به اسم یا به فامیلی صدا کنند بلکه با شاخص آقا صدایش می کردند!
بهزاد نگاهی به پدرش انداخت و جواب داد:
_ از فضل پدر تو را چه حاصل؟
یک نفر با صدای بلند جواب داد: _فعلا که حاصل شده! اگه قدرت پدرت نبود، تو به این جا می رسیدی؟
romangram.com | @romangram_com