#ارباب_تاریکی_پارت_220

_سوالات زیاده و می دونم که از من دل خوشی نداری، اما فعلا یه لشکر آدم اون بیرونه که منتظره بفهمه تو یه بلایی سرت اومده اون وقته که مارو زنده زنده اینجا چال می کنند!

_خب؟ اشکالش چیه؟

این را با شیطنت گفتم و او هم پاسخم را با شیطنت داد:

_ می دونم نمی خوای سر به تن من و مهرداد باشه اما پریناز جانت هم همین جاست، به خاطر اونم که شده باید همکاری کنی.

با اخم سکوت کردم که او از جیب شلوارش سورنگ در پوش داری را بیرون آورد و هوایش را تخلیه کرد: _یه تقویتی قویه که چند ساعت سر پا نگهت می داره.

قبل از اینکه من بپرسم او ادامه داد:

_بهتره که ندونی از چی تشکیل شده چون نمی ذاری تزریقش کنم مطمئن باش من آسیبی به پسر خودم نمی زنم.

آسیت پیراهنم را بالا زد و سوزنش را نزدیک کرد، که گفتم:

_ آمپول تقویتی؟ اونم توی ورید؟ می خوای زجر کشم کنی؟

ملایم خندید و سوزن را وارد پوستم کرد:

_ این فرق داره، این قدر جون عزیز نباش بگه!

قبل از اینکه اعتراضی کنم درد شدیدی در ماهیچه های دستم پیچید اما من مرد ناله کردن نبودم! با اخم نگاهش کردم که لبخند زد: _فکر کن این تلافی توهینای دیشبت بود.

و سرعت تزریق را بیشتر کرد که دستم بی اختیار مشت شد، این مرد بر خلاف سنش خیلی جوان مشرب بود!

سوزن را بیرون کشید و با پنجه روی دستم را گرفت که چند تقه به در اتاق خورد و در بدون اجازه باز شد و رایان داخل آمد.

رایان: می بخشید که مزاحم شدم اما این بیرون همه کلافه شدند و ... کم کم اوضاع داره از کنترل خارج می شه.

پدرم نگاهی به من انداخت و مصمم گفت:

_ وقتشه که خودی نشون بدی پسر باید بریم پایین، زمان سخن رانیت رسیده!

و این جمله یعنی اینکه بدبختی ها تازه شروع شد.

(سوم شخص)

سیگار را در جا سیگاری بلوریش تکاند و دوباره کام عمیقی از آن گرفت.

خوبی این ویلا فقط منظره ای بود که از هر اتاقی دیده می شد!

این جنگل بی انتها او را کمی آرام می کرد و از مشکلاتش دور.

دود سیگارش را بیرون داد و به مسیر بی قاعده ی دود های مارپیج زل زد، اولین باری که سیگار کشید چند سال داشت؟ شانزده سال؟ کمی بیشتر؟ شاید هم کوچک تر بود!

نمی دانست، هیچ کدام را به یاد نداشت اما بعد از این همه سال هنوز هم ضرب سیلی پدرش را به یاد می آورد.

از اول هم به قصد اینکه پدرش کمی از دو پسر دیگرش دل بکند سمت سیگار رفت، فکر می کرد این طور توجه او را جلب می کند چون خیلی خوب می دانست که امیر علی از سیگار کشیدن متنفر است البته اگر بتوان سیگارکشیدن خودش را ندید گرفت.

و همین طور هم شد، او پدرش را متوجه خودش کرد اما واقعا انتظارش را نداشت که سه بار از او سیلی بخورد.

چپ، راست و چپ...

دردش هنوز احساس می شد! اما آن موقع به جای اینکه ناراحت شود یا دل گیر تنها متعجب شد و کمی خوش حال امیر علی گفته بود، گفته که اگر حتی یک بار دیگر ببیند که او سیگار می کشد، بی توجه به موقعیتش با او برخورد می کند. حالا همین امیر علی خان کجا بود که ببیند پسرش به خاطر ضرب سیلی او در حال سیگار کشیدن است؟

مهرداد از روی تخت دو نفره ی شاهانه اش بلند شد و با پاهایی که به زور روی زمین می کشید، به سمت آینه های متصل به در کمد ها رفت.

چه کسی او را این طور دیده بود؟ چه کسی به غیر از خودش و تنهاییش؟ مهرداد همیشه در حاشیه بود! همیشه خاکستری.

روبروی آینه ایستاد و نگاهی به چشم های قرمز شده اش انداخت. از دیشب تا حالا همه فکر می کردند که او از ویلا خارج شده اما او تمام مدت اینجا داخل همین اتاق، در حال نوشیدن شرابی بود که ساعتی از دنیا جدایش کند. ولی از بد شانس او هم مثل برادر بخت برگشته اش بهزاد، جزء معدود مردانی بود که مست نمی شدند فقط سردرد شدیدی هم به درد هایشان اضافه می شد و احساس گیجی می کردند.

romangram.com | @romangram_com