#ارباب_تاریکی_پارت_217


سوالی نگاهم کرد که ادامه دادم: _دیشب یه نفر توی همین خونه می خواست خودش رو بکشه و همه رو تا حد مرگ نگران کرد!

ضربه ی خیلی آرامی به سینه اش زدم:

_ قلب تو چند لحظه ایستاد اما ما تا صبح هزار بار مردیم و زنده شدیم!

دهانش باز و بسته شد اما چیزی نگفت؛ به عنوان یک روان شناس با او تند برخورد کرده بودم اما به عنوان کسی که تنش برای او لرزیده بود هنوز خیلی عصبی نبودم.

سرانجام بعد از اینکه با خودش کلنجار رفت گفت:

_من نمی خواستم خودکشی کنم.

_می دونم.

نگاهم کرد و پرسید:

_ می دونی؟ پس چرا ...

_تو هم اگه جای من بودی سرزنش می کردی، یه روان شناس هم گاهی احساساتی می شه!

چشم های درشتش را ریز کرد و با کینه ی قدیمی مردانه ای، طعنه زد: _یعنی جزء عزیزات طبقه بندی می شم؟

اخم کردم و با ترش رویی جوابش را دادم:

_عزیزان من، یا باهام هم خون هستند یا نسبت فامیلی دارند. تو جزء هیچ کدومشون نیستی اما یه انسانی. و من دوست ندارم مرگت رو ببینم.

از درون خودم را فحش باران کردم که چرا این قدر دروغ گفتم! او فقط یک انسان بود؟ مگر خودم نگفتم بخشی از وجودم است؟ مگر دوستش نداشتم؟

اما من نمی توانستم این را اعتراف کنم، نه تا وقتی که بفهمم او چه فکری دارد.

بعد از چند لحظه سکوت پرسید: _جلسه چی شد؟ خیلی از برنامه عقب افتادیم؟

به ساعت دیواری اشاره کردم:

_ تا عصر وقت داریم، بعدشم به خودت بستگی داره که بخوای...

بهزاد مصمم جواب داد:

_ می خوام، همین الانم حالم خوبه.

بخشی از پتو را کنار زد و خواست بلند شود که دوباره شانه اش را گرفتم و بی توجه به نگاه عجیبش گفتم:

_ درد نداری؟

خیره نگاهم کرد، اما نگاهش کم مم از چشم هایم جدا شد و روی تمام احزای صورتم چرخید و جایی که نباید، نشست.

در حالی که سعی می کردم فکر نکنم نگاهش به لب هایم دوخته شده، خواستم از او فاصله بگیرم که ارنجم را گرفت و مانع شد: _پرسیدی درد دارم؟ آره درد دارم اما جسمی نیست، روحیه!

مردد پرسیدم:

_منظورت چیه؟

آهی کشید:

_ ای کاش خودت می فهمیدی ای کاش لازم نبود من بگم!

صورتم ملتهب بود و خودم عصبی: _چی رو بفهمم؟

دهان باز کرد په جواب دهد کهه در اتاق بدون اجازه باز شد و نگاه او به پشت سرم افتاد، اخمی بین ابروهایش نشست و قبل از اینکه بتواند حرفی بزند صدای محکم امیر علی را شنیدم.


romangram.com | @romangram_com