#ارباب_تاریکی_پارت_206

پرهام با تمسخر قاشقش را وسط بشقابش رها کرد و گفت:

_بس کنید بابا، ندیدی تا دو دقیقه پیش چه طور هرچی از دهنش اومد بهت گفت؟ پریناز تو یادت رفته که مصوب درد کشیدن الانت اونه؟

مکثی کرد و دوباره آدامه داد:

_ نمی دونم چه طور بعد از این همه گند کاریش، بازم پشتش هستید! اصلا مگه این آدم چی داره؟

من و مهرداد هر دو ساکت بودیم و انگار داشتیم حرف های او را پیش خودمان حلاجی می کردیم؛ با خودم رو راست بودم که نه تنها الان بلکه در آینده هم دست از حمایتش بر نمی دارم. مهم نیست که او کمک مرا بخواهد یا نه، مهم این است قلب من با کمک به او آرامش دارد.

پریسا ظرف های غذایش را بلند کرد و صاف ایستاد:

_خب مامان خانومی من دارم می رم، امشب ظرفا رو آقا پرهام می شوره.

بابا اخم گفت:

_ کجا داری می ری؟

پریسا با چشم های درشت شده گفت:

_خب معلومه که لاویج! اون پسره عین کامیون کار کرده است، یه دفعه آب روغن قاطی می کنه یه دردسر تازه ای درست می شه باید یکی مراقبش باشه.

بابا با لحنی مشابه پرهام پرسید: _حتما اون یه نفر تویی!

پریسا پشت چشمی نازک کرد و خواست جواب بدهد که من در یک تصمیم آنی دهان باز کردم:

_منم می خوام برم.

پنج جفت چشم متعجب به سمتم برگشتند که مهرداد بالاخره زبان باز کرد:

_ تو دیگه چرا؟

کاملا جدی جوابش را دادم:

_ به همون دلیلی که تو میای، نمیشه تنهاش بذاریم.

مهرداد با جدیت جواب داد:

_ولی من نمیام با کسیی که بهم اعتماد نداره، کاری ندارم.

بی توجه به بقیه به سمت در رفت که صدای محکم بابا متوقفش کرد: _برادرت رو تنها نذار پسر!

مهرداد بدون اینکه برگردد با حرص جواب داد:

_ خودش نمی خواد برادرم باشه ما کاملا هم خون نیستیم!

بابا: خیلی چیزا مهم تر از یه پیوند خونیه؛ چیزایی که می تونه یه مریض در حال مرگ رو سرپا کنه یه چیزایی مثل عشق!

و بعد با کنایه به من نگاه کرد که حس کردم کل تنم گر گرفت و صورتم مثل لبو سرخ شد؛ عشق کیلویی چند بود؟ چرا می خواستند من و این پسر را بهم بچسبانند؟ من فقط می خواستم تلافی بغل اجباریش را سرش در بیاورم همین.

بعد از چند لحظه سکوت و تفکر بالاخره مهرداد به حرف آمد:

_ توی ماشین منتظرتونم.

و بدون کلمه ای دیگر از خانه بیرون رفت. اه من همچنان به در شیشه ای بود که مادرم از سر سفره بلند شد و یا علی گویان به سمت آشپزخانه رفت:

_ سریع وسایلتون رو جمع کنید، پریناز توهم بیا اینجا.

لنگ لنگان و بدون اه کردن به پرهام و پدرم، به سمت آشپزخانه رفتم؛ امیدوار بودم بابا به این افکارش پایان بدهد چون حقیقت نداشتند!

وارد آشپزخانه رفتم و با تکیه به دیوار جلو رفتم:

romangram.com | @romangram_com