#ارباب_تاریکی_پارت_199


مهرداد: چه دلیلی داشت په خودت رو انداختی جلوش و شدی سپر بلاش؟ چه دلیلی غیر از اینکه بین شما رابطه ای هست؟

با تعجب نگاهش کردم و در نهایت خونسردی پاسخ دادم:

_ دلایلی مثل انسان دوستی که تو نمی تونی درکش کنی، چون توی قلب سیاهت جایی براش نیست.

پوزخندی زد و تهدید آمیز گفت:

_ من قلبی ندارم که بخواد سیاه باشه یا سفید اما بهزاد داره!

اون الان دشمن زیاد داره و اگه تو بخوای بهش نزدیک بشی، سعی می کنند از طریق تو بهش صدمه بزنند پس...

_بازم داری سعی می کنی ازش مراقبت کنی؟ تو که اینقدر مراقبشی چرا بهش نگفتی برادرشی تا اینقدر عذاب نکشه؟ می دونی وقتی فهمید چه حالی داشت؟

چند ثانیه فقط بهم خیره بودیم، او احتمالا خیلی چیزها را از چشم هایم می خواند اما من از نگاه یخ زده ی او هیچ برداشتی نداشتم.

پوزخندی زد:

_ پس اینقدر بهم نزدیک هستید که بهت گفته! خیلی جالبه؛ دیگه ازش چیا می دونی؟ مثلا می دونی که امروز به جنون رسید؟ می دونی ماشین من رو برداشت و رفت و الان از وضعش هیچ خبری ندارم؟ می دونی تنهایی رفته ویلای سناتور اونم پیش کی؟ پیش پسرش؟

او می گفت و من لحظه به لحظه متعجب تر می شدم، نه من هیچ کدام از این ها را نمی دانستم و قلبم از همین ندانستن و بی خبری تند می زد.

مهرداد: تو خیلی چیزارو نمی دونی پریناز! خیلی چیزا مثل علاقه ی دوتا به تو که اگر رو در روی هم قرار بگیرند دنیا به کام جفتشون تلخ می شه وقتش رسیده انتخاب کنی پریناز، بین آرش و بهزاد.

بهزاد

آن قدر دستش روی هوا ماند که خسته شد و انداختش، نگاه خیره اش را از من گرفت و از کنارم عبور کرد اما من هنوز خشک شده همان جا ایستاده بودم، چهره ی مگنس را چند بار در ذهنم مرور کردم و وقتی که شباهتی نیافتم با خشم به سمتش برگشتم.

_داری دروغ می گی! اون پسری نداشت.

وسط اتاق صندلی های چوبی به شکل دایره ای چیده شده بودند که او روی یکی شان نشسته بود.

پا روی پا انداخت:

_ از کجا می دونی نداشت؟ چون تو نمی دونستی؟ خب تو نمی دونستی که یه برادر دو قلوی دردسر ساز و پر شر و شور داری. این دلیل می شه که نداشته باشی؟

اخمم غلیظ تر شد و بین حرفش پریدم:

_ با بازی با کلمات می خوای چی بدست بیاری؟

از جیب داخل کتش سیگار برگی بیرون کشید و با فندک زیپوی طلایی رنگ آتش زد، پک عمیقی به سیگار دراز زد و دودش را با ژست خاصی بیرون فرستاد.

مگنس: کسی که قراره به دست بیاره تویی نه من! اول زمان بعد زندگیت اصلا می دونی چرا خواستم ببینمت؟

سکوت کردم که او ادامه داد:

_ شاید از نظر تو مسخره باشه اما می خوام ببینم قاتل پدرم چند مرده حلاجه مرد جوانی که بالاخره بعد از این همه سال موفق شد اون روباه پیر رو بکشه، چه توانایی هایی داره؟

به پدرش می گفت روباه پیر؟ من که هیچ خاطره ای از پدرم نداشتم او را با همچین لقبی صدا نمی زدم پس این پسر یا با پدرش خصومت شدیدی داشت، یا اینکه مدل تعریف کردنش اینطوری بود!

به صندلی مقابل خودش اشاره کرد:

_بیا بشین آقای نامدار سرپا خسته می شی.

با تردید قدم برداشتم و روی صندلی مقابلش نشستم و دست به سینه شدم:

_ ازم چی می خوای؟

پوک محکمی به سیگار زد:


romangram.com | @romangram_com