#ارباب_تاریکی_پارت_187
عبارت را طوری بیان کردم که کمی تمسخر چاشنی لحنم شود، مهرداد موشکافانه نگاهم کرد و بدون کلامی بلند شد و وسایلش را جمع کرد.
مهرداد: اگه خواب زمستونیت تموم شد تشریف بیار بیرون باید آماده بشی.
بی توجه به قسمت دوم حرفش و با اعتراض گفتم:
_ توی این مدت من نتونستم یه شب درست بخوابم، اون وقت توداری من رو به خرس تشبیه می کنی؟
این را درحالی گفتم که پشت سر او و به سمت در می ر فتم؛ با تمام جمله ام مهرداد ناگهانی ایستاد که باعث شد بهم برخورد کنیم.
از روی شانه اش نگاهی به من انداخت و گفت:
_ تو از دو ماه کم خوابی می نالی، من چی بگم که هفده ساله از ترس کابوس دیدن، یه بار درست نخوابیدم؟ اصلا می دونی اینکه دائما صحنه ی اعدام مادرت یادت بیاد چه حسی داره؟ اونم مادری که تنها کست بوده؟
نمی داستم! چون نه مادرم را به یاد داشتم و نه در این عمر یکسره تنهایی آن قدر به کسی نزدیک شده بودم که برایم اهمیت این چنینی پیدا کند.
سرم را پایین انداختم و سکوت کردم؛ رنج این مرد تماما تقصیر من بود، حتی اگر این تقصیر تنها احترام به قانون بوده باشد!
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد از اتاق بیرون رفت دکمه ی بالای پیراهنم را بستم و دستی به پانسمان روی سینه ام کشیدم و بیرون رفتم.
مهرداد کمی جلوتر در حالی که بند کیف را روی شانه اش تنظیم می کرد مشغول صحبت با پدر پریناز بود؛ از اینکا نمای محدودی از نشیمن مشخص بود و وجود جمعیت زیادی که در حال رفت و آمد بودند متعجبم کرد.
با اخم و تعجب در اتاق را بستم و له سمت آن ها رفتم که با نزدیک شدنم پدر پریناز صحبتش را متوقف کرد و به سمتم برگشت. انگار این مرد فقط با من مشکل داشت، تا الان با خوش رویی با مهرداد حرف می زد و حالا که مرا دید یک من اخم روی صورتش نشست.
_سلام!
سری تکان داد و با تردید گفت: _سلام.
لب هایم را با زبانم تر کردم و سعی کردم خون گرم تر به نظر برسم: _ام... اینجا چرا اینقدر شلوغ شده؟
اخمش از این غلیظ تر نمی شد، لحنش کمی پرخاشگر بود:
_فکر نکنم مجبور باشم درمورد وضع خونه زندگیم به کسی جواب بدم!
با خجالت سعی کردم گند کاریم را بپوشانم، مصلحتی لبخند زدم:
_نه البته که اینطور نیست؛ منظورم این نبود که...
پدر پریناز: برداشت دیگه نمیشد از حرفت کرد!
دهانم باز ماند و نتوانستم چیزی بگویم، یاری طلبانه به مهرداد نگاه کردم که سرش را به تاسف تکان داد و گلویش را صاف کرد.
مهرداد: سو تفاهم نشه حاجی بهزاد از دلیل اینجا اومدن بچه ها بی خبره، وگرنه قصد جسارت نداره.
اما او بدون اینکه نگاهش را از من بگیرد جواب مهرداد را داد: _احترامت واجبه مهرداد جان اما من الان دارم با این پسر حرف می زنم؛ قد و قواره اش اینقدر بزرگ شده که خودش بتونه جواب کاراش رو بده مگه اینکه تو بخوای بگی عقلا و فکرا هنوز بچه ساله!
چرا این مرد دائما نسبت به من جبهه می گرفت؟ توهین هم حدی داشت! گناه من چه بود که همه، از همه چیز خبر داشتند به غیر از خود من؟
_ای کاش من می فهمیدم مشکل شما با من چیه!
نگاه نافذ قهوه ای رنگش را مستقیم به من دوخت:
_ واضحه! مشکل من با وجود توئه با نفس کشیدنت، اصلا هرچیزی که درباره ی توئه!
نگاه متعجبی به مهرداد انداختم و به نظر می رسید او هم برای اولین بار از چیزی تعجب کرده است!
تک خنده ی احمقانه ای کردم: _ببخشید اما چرا؟
جوری که انگار عدم تفهیم من از خنگ بودنم نشأت گرفته گفت: _چون دائم دور و بر خانواده و به خصوص دخترای من می چرخی! من هیچ دلیلی برای اینکه تو بخوای دائم با پریسا و پریناز ارتباط داشته باشی نمی بینم!
romangram.com | @romangram_com