#ارباب_تاریکی_پارت_184

لب هایم را روی هم فشردم و فکرم را اصلاح کردم:

_ با شیرین کاری دیشبت اون الان به خونت تشنه است، کار از تنفر گذشته.

روی موکت قهوه ای رنگی که کف اتاق پهن بود نشستم، اسباب و اساسیه ی این اتاق شامل هیتر برقی قدیمی و یک صندوقچه ی کپک زده ی گوشه ی اتاق می شد که احتمالا از چند سال قبل کسی نزدیکش نرفته بود.

نفسم را با کلافگی بیرون دادم و کف اتاق خوابیدم، دیگر اهمیتی به تمیزی موها یا حتی اینکه فقط روی بالش خودم بخوابم نمی دادم در این دو ماه به معنی واقعی جمله، همه جای این سرای من شده بود. دو شبی را به یاد نداشتم که به طور مشترکا در یک مکان خوابیده باشم و... از آخرین بار حمامم چه قدر می گذشت؟

با یک حساب سر انگشتی سریع به خودم پاسخ دادم:

_ دو یا سه روز... شایدم چهار روز! همینم برای یه ولگرد بی سر و پا اوج نظافت محسوب می شه!

صدای گفت و گوی معمولی خانواده ی پریناز را از بیرون اتاق می شنیدم اما این جرئت را در خودم نمی دیدم که بیرون بروم و با پریناز یا بقیه رو به رو شوم. دروغ چرا؟ تنم از واکنش پریسا می لرزید! آن قدر باهوش بود که وقتی من سراسیمه از اتاق بیرون زدم و گفتم که به خواهرش رسیدگی کند، بفهمد که اتفاقی افتاده... و احتمالا روبه رو شدن با چهره ی گلگون پریناز حدسش را به یقین تبدیل کرده!

با بلند شدن صدای گفت و گو از بیرون حواسم را جمع کردم و سعی کردم بشنوم؛ صداها محو بود اما وقتی که روی یکی از آن ها تمرکر می کردم به راحتی می شنیدمش این تجربه را از گذراندن روزهای متوالی در اتاقک سیمانی وایگاه کسب کرده بودم، علاوه بر توانایی های دیگرم شنوایی انتخابی خوبی داشتم.

چند ثانیه بعد صداها قطع و خیلی دور شد چه اتفاقی افتاده بود؟

در اتاق ناگهانی و بدون اجازه باز شد من که کف اتاق خوابیده بودم با چرخیدن در روی پاشنه سریع نشستم اما تمام انرژیم با دیدنش تحلیل رفت.

برخلاف من، او اصلا مرا نگاه نکرد و بی توجه به من وارد شد و در را بست و قفل کرد. نکته ی جالب این جا بود که من در تمام شب هیچ کلیدی روی در ندیده بودم!

در سکوت کامل و بی صدا به این سمت آمد؛ نگاهم روی پاهایش افتاد که کوچک ترین صدایی تولید نمی کرد، پس به خاطر همین بود که نزدیک شدنش را حس نکردم.

کنار من دوزانو روی زمین نشست و کیف برزنتیی بزرگ و محکمش را روی زمین گذاشت. عمق فاجعه وقتی بود که سرش را بلند کرد و نگاهمان گره خورد تمام شب از سرزنش گری این نگاه می ترسیدم اما حالا فهمیدم که بی تفاوت بودنش ترسناک تر است.

مهرداد با صدای بی حساسی که قبلا نشنیده بودم، دستور داد:

_دراز بکش.

من و مهرداد نامداری که انگیزه ی کافی برای کشتنم داشت، در اتاقی که درش قفل بود و کلیدش در دست او بودیم. حتی فکر بلایی که خشم این مرد می توانست به سرم بیاورد ترسناک بود!

بی تحرکی مرا که دید دستش را به سمت شانه ام آورد که ناخودآگاه عقب رفتم و دستش قبل از اینکه لمسم کند روی هوا ماند.

با دقت نگاهم کرد و پوزخندی زد. اما چیزی نگفت و سرگرم باز کردن کیفش شد. دوباره روی زمین دراز کشیدم و به حرکات دست او نگاه کردم چه طورمی توانسست اینقدر آرام باشد؟

مهرداد: دکمه های پیراهنت رو باز کن.

با تعجب پرسیدم:

_چرا؟

مهرداد: حوصله ندارم یه حرف رو دوبار تکرار کنم.

حتی یک پنگوئن هم می فهمید که در صورت عدم اطاعت، اقدام بعدیش جر دادن تنها لباسی بود که برایم مانده بود!

دست به کار شدم و همزمان با باز کردن آخرین دکمه ام به سمتم برگشت که با دیدن ابزار هایی که در دستش بود برق از سرم پرید

_این... این چیه؟

کاملا سرد و بی احساس نگاهم کرد:

_تفنگ خالکوبیه.

با کلافگی گفتم:

_ اون رو می دونم، چاقو و قیچی ...

وسایل را کنار سرم روی زمین گذاشت و خودش بلند شد و لامپ چهل ولتی که تنها منبعت نور اتاق بود را خاموش کرد؛ هرکس دیگری هم به جای من بود قالب تهی می کرد! من با یک مرد انتقام جو، در تاریکی اتاقی که درش قفل شده بود. بیشتر شبیه یک صحنه جنایی بود تا یک موقعیت روزمره!

از برخورد بدنش به زانویم متوجه شدم که کنارم نشسته به غیر از سیاهی چیزی نمی دیدم، درواقع انگار چشم هایم بسته بود چون هیچ چیزی نمی دیدم.

romangram.com | @romangram_com