#ارباب_تاریکی_پارت_182

بهزاد: چرا کسی بهت نگفت؟ چون من نباید می فهمیدم! همین الانشم به خاطر یه بدبختی دیگه متوجه این قضیه شدم، وگرنه مهرداد نمی خواست بهم بگه.

نگاهی را از من گرفت و به دیوار کنارمان خیره شد، سیبک برجسته ی گلویش مدام جابه جا می شد. انگار که نمی خواست بغضش بیش تر از این پیش من شکسته شود.

_خب... اینکه بد نیست! منظورم اینه که داشتن برادری مثل اون آرزوی هر مردیه؛ تو چرا ناراحتی؟

با دلخوری نگاهم کرد و گرفته گفت:

_چون باعث و بانی مرگ مادرش من بودم! چون من همسر اول پدرم که یه خلافکار بوده رو لو دادم اون اعدام شده، چون من اینقدر بدبختم که فهمیدم برادری که تازه شناختمش کینه ی بزرگی نسبت بهم داره که باعث شده همه ی این سال ها ازم متنفر باشه!

چون من از عشق پدر و مادرم به دنیا نبودم، به دنیا اومدم چون می خواستند مهردادی که باهوش و توانا بوده تنها نباشه و یه یار داشته باشه اما بعد چی شد؟ بدون اینکه خودم بخوام شدم رقیبش و دشمنش!

نفس عمیق اما بریده بریده ای کشید و با صدای تحلیل رفته ای ادامه داد:

_چون هرچی که توی زندگیم به دست آوردم به جاش یه چیزی از دست دادم، من همیشه یه بازندم پریناز! بازنده ای که ازش انتظار تغییر دنیا و پادشاهی دارند. سرنوشت من همین بوده. اینکه همه چیزم رو از دست بدم.

لب برجسته و صورتش رنگش را به دندان گرفت وو دوباره سر به زیر انداخت. بهزاد از دست داده بود و مهرداد درد می کشید. پس چرا حس می کردم قلب من همپای او درحال فشرده شدن است؟ چرا درد و غمش را با تک تک سلول هایم احساس می کردم؟

کنترل دست سالمم که بالا آمد و زیر چانه ی او قرار گرفت را نداشتم.

با فشار کمی صورتش را به سمت خودم چرخاندم و بی توجهی به داغی سرانگشتانم مستقیم به چشم هایش خیره شدم.

غم...غم...و نا امیدی!

_چرا اینقدر ضعیفی؟ مرد که گریه نمی کنه!

سرش را محکم کشید و با تمسخر گفت:

_اینا همش چرنده، مردی که گریه نکنه اشک خیلی هارو در میاره!

با سماجت دوباره چانه اش را گرفتم و روبه خودم نگه داشتم: _باشه، گریه کن یا جلوی من یا من می رم و تو بمون... اما فقط امشب؛ از فردا صبح باید به وظیفه ات برسی.

لبهایش را روی هم فشرد و با درد گفت:

_بریدم، نمی تونم... نمی تونم.

این بار من دلخور شدم:

_ به همین سادگی؟ می دونی چند نفر منتظر یه دستور و حرکت از طرف تو هستند؟

سرش را به طرفین تکان داد:

_ قضیه فرق داره پریناز این دفعه مثل دفعات قبل نیست که با چند تا حرف انرژی بخش و آرمانی همه چیز حل شه.

واقعیت رو ببین پریناز من تنهام! حالا حتی مهردادم ندارم!

دلشکستگی و درد این مرد چیزی بیشتر از تجربه ی من بود که بتوانم از پسش بربیایم، اما برای یک روان شناس شرایطی وجود نداشت که نتوان کنترلش کرد.

احساساتم را عقب زدم و با سنگدلی پرسیدم:

_ از چی می ترسی؟ نکنه از مرگ؟

پوزخند زد و دوباره با پشت دست اشکش را پاک کرد:

_ مرگ که بهترین اتفاقیه که می تونه برام بیفته من از شکست می ترسم.

_ شکستم جزئی از زندگیه.

بین حرفم پرید و با کنایه گفت: _برای منم کل زندگیم بوده! این حرفا روی من جواب نمیده، من فقط دنبال...

حرفش را قطع کرد و موهای آشفته اش را از ریشه کشید و کلافه نگاهش را چرخاند؛ نگاهش به هرجا می رسید و ثابت می شد به غیر از من.

romangram.com | @romangram_com