#ارباب_تاریکی_پارت_177


با قرار گرفتم دست ظریفی روی شانه ام نگاه خیره ام را از سنگ ریزه های زیر پایم گرفتم. چشمان آرایش کرده ی اده لبالب غم و ناامیدی بود.

با بیچارگی گفتم:

_بازمن چه غلطی کردم که خودم خبر ندارم؟

لبخند بیجانی زد:

_تو کاری نکردی فقط... مهرداد انتظارش رو نداشت!

_ انتظار چی رو نداشت؟ باز شدن اون جعبه ی منحوس؟

سرش را به طرفین تکان داد:

_باید برگردیم پایگاه شما، برات همه چی رو می گم.

در سکوت و با تاخیر پشت سر او که شنلش در هوا موج می خورد به راه افتادم تا رسیده به در پارک حصور اعضای گروه را احساس می کردم اما همین که از در خارج شدیم دیگر کسی دنبالمان نیامد. ماشین مهرداد دیگر جلوی در نبود چه چیز حال او را این طور دگر گون کرد؟

همراه باده به سمت دو زانتیای مشکی رنگی که پشت سر هم پارک بودند، رفتیم و سوار اولین ماشین شدیم بر خلاف انتظارم راننده مرد بود.

همین که حرکت کردیم به سمت باده برگشتم:

_ بگو... چه اتفاقی افتاده؟ مهرداد چش شد؟

با آرامش تابی به گردنش داد و دست هایش را درهم قلاب کرد: _یادته گاو صندوق با اثر انگشت تو باز شد؟

_آره، که چی؟

باده: چیزی که می خوام برات تعریف کنم خیلی طولانیه پس لطفا بین حرفم نپر.

بابانفس سر تایید کردم و منتظر به دهانش چشم دوختم؛ نفس عمیقی کشید و به نقطه ی نامعلومی خیره شد:

_چند سال پیش تقریبا زمانی که سه یا چهار ساله بودی، به دلایلی سرهنگ آریا تصمیم گرفت به چند نفراز بچه های رفقاش آموزش بده اما این فقط هدف اولش بود!

من و مهرداد جز اون بچه ها بودیم و خیلی زود متوجه شدیم آموزش هایی که استاد به ما می ده عادی و فقط برای دفاع ساده نیست؛ علاوه بر این اون به مردای بزرگ، حدودا به سن و سال تو هم آموزش می داد. کم کم آموزش ها سخت تر شد و از توانایی ما فراتر بود. استاد بر خلاف روز های اولش هیچ مهربونی یا محبتی به ما نداشت و خیلی سخت گیری می کرد. تنبیهات یا تمرینایی که می داد باعث شد که خیلی از بچه ها آسیب ببینند و از گروه خارج بشن.

با تمام توان روی حرف هایش متمرکز بودم، به من نگاه کرد و ادامه داد:

باده: روز به روز از تعداد بچه ها کمتر می شد و به تعداد بزرگ ترا اضافه می شد، کم کم علاوه بر آموزش دفاع شخصی داشت تیر اندازی یا چیزای دیگه هم آموزش می داد. بالاخره یه روز که تمرینمون خیلی سخت بود مطرحش کردیم. اون روز من همون اول ناکار شدم و استاد ادامه ی تمرین رو با مهرداد انجام داد اما اونم زیر قدرت ضربه ها خیلی دووم نیاورد!

اون جا بود که مهرداد عصبانی شد و به استاد گفت می دونه که اون داره یه ارتش خصوصی کوچیک تربیت می کنه و داره از ماهم سو استفاده می کنه، مهرداد گفت اگه بخواد به این روند ادامه بده اون به پدرش اطلاع می ده.

نفسش را آه مانند بیرون داد و گفت:

_مهرداد رو باخودش از سالن بیرون برد اما بعدها اون برام تعریف کرد که رفتند زیر زمین می گفت از جایی دورتر از محوطه ی تمرینی که توی زیرزمین بوده، بهش پسر شش یا هفت ساله ای رو نشون داده که خیلی سخت داشته با پدرش تمرین می کرده استاد بهش گفته اون رقیب آینده ی توئه فکر می کنی بتونی از پسش بربیای؟

سکوت کرد و از پنجره ماشین به بیرون خیره شد، اما من که تازه مغزم به کار افتاده بود تحمل نکردم و با هیجان گفتم:

_ اون پسر کی بود؟

با تاخیر نگاهم کرد و خیلی کوتاه پاسخ داد:

_ اون پسر تو بودی.

با چشم های درشت شده نگاهش کردم، دنبال اثری از شوخی یا خنده بودم که حالت صورتش این را به من بگوید اما او شوخی نمی کرد.

چرا؟ چرا من باید رقیب مهرداد می شدم؟ چرا او باید مرا شکست بدهد؟ اصلا چه طور او محافظ پسری شد که می دانست رقیبش است؟

گلوی خشک شده ام را با زحمت تر کردم:


romangram.com | @romangram_com