#ارباب_تاریکی_پارت_172

_ تو قبول می کنی چون من می گم.

نفسم را با حرص بیرون دادم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:

_ من که بچه نیستم! بیست و هفت سالمه می تونم برای خودم تصمیم بگیرم، نمی تونید محدودم کنید.

دستش روی دستگیره ی فلزی در اتاق ماند و با تاخیر به سمتم برگشت:

_اگر می خوای اتفاقی براش نیفته ازش دوری کن؛ هزینه اش برای من یه تماس با تلفن عمومیه اما برای اون، گذروندن سال های جوونیش توی زندونه حالا خوددانی.

با دهان باز مانده و ترس نگاهش کردم جملاتش را با نهایت تحکم و اطمینان گفت و شک نداشتم که این کار را می کند بهزاد فقط زندانی نمی شد، انقدر درگیر شده بود که با احتساب یکی از جرم هایش سرش بالای دار برود.

چند ثانیه با تاکید نگاهم کرد و بعد از اتاق بیرون رفت.

نگاهم روی سقف و در و دیوار اتاق چرخید؛ دوری از مرد مجهول زندگیم، آخرین چیزی بود که می خواستم چشم هایم را بستم و سعی کردم کمی بخوابم باید هرچه زود تر سرپا می شدم و خودم را از این اسارت نجات می دادم.

بهزاد

گاز دیگری به ساندویچم زدم و سرم را به شیشه تکیه دادم شب های تهران با وجود ترافیکش، خیلی بهتر از روزهایش بود. اصلا شب ها بهتر از روز ها بودند فرق نمی کرد که شب تهران باشد یا کویر و کوهستان و دریا... شب از هر نظر بهتر و زیبا تر بود.

حرکت تند مردم کوچه و بازار و سبقت گرفتن ماشن ها مرا به تعجب وا می داشت! چه طور می توانستند این هوای دل انگیز و این تاریمی و درخشش تک عروس آسمان را رها کنند و داخل خانه های کوچکشان بچپند. مثلا که چه؟ ساعتی را هم کنار همسر و فرزندت گذراندی و بعد خوابیدی، چه لطفی دارد؟

آن هم چه همسرانی! زن هایی که فقط بلد بودند غر بزنند و پول بخواهند و گیربدهند و... در نهایت هم به اندازه ی کافی زیبا هم نباشند. همین اندیشه بهانه ای شد که لبخندی روی لبهایم بنشیند و فرصتی برای تحسین پریناز پیدا کنم. همه ی زن ها که زیبا نبودند چند نفر مثل پریناز وجود داشت؟ چند زن در این دنیا وجود داشتند که بتوانند با یک چشم غره ی پر از خشم دلت را گرم کنند، که هنوز برای کسی مهم هستی؟

چند زن در این جهان بی سر و ته زنده بود که با هر نفسش تورا به خود مفتخر کند که توانسته ای نجاتش بدهی؟ رنگ پوست و سرخ و سفیدیش چند بار در صورت زنان این دنیا تکرار شده بود؟ خنده های هرچند کوچک و بی رمق چند نفر مثل او اینقدر زیبا و لذت بخش بود؟

نگاهم را به چراغ های زرد رنگ داخل بلوار انداختم و نقش زیبای هلال ماه در چشم های اورا به یاد آوردم؛ زن زیبا زیاد دیده بودم. حتی زیباتر از پریناز اما چرا تنها او بود که هر حرکت هرچند کوچک و ساده اش در نظرم اینقدر پررنگ شده بود؟ چرا او در نظر من اینقدر زیبا و گیرا بود؟ مگر پریناز چه فرقی با پریسا، سارینا یا حتی خیلی های دیگر داشت؟

ندایی که سعی بر خاموش کردنش داشتم از اعماق قلبم هشدار می داد که این افکار خطرناک نوید تحویلی بزرگ است؛ تحویلی که حتی نامش را به خوبی می دانستم اما ترسم نمی گذاشت که باورش کنم. قلبم بعد از سال ها تنهایی و انزوا بالاخره داشت کمی گرم می تپید و من خوب می دانستم که گرمایش با هربار دیدن او به آتشی فروزان تبدیل می شود.

نایلون دور ساندویچ را مچاله کردم و کش و قوص خفیفی به تنم دادم. نگاهی به مهرداد انداختم که با جدیت مشغول رانندگی در ترافیک شبانه ی تهران بود، از وقتی که از پایگاه بیرون آمده بودیم لام تا کام حرف نزده بود و حوصله ام را سر برده بود، مهرداد برای فرماندهی و محافظت از مرکز آن جا ماند این پسر اگر کمی، فقط کمی کمتر از الان مرا درمورد کنترل رفتارم نصیحت می کرد خیلی عالی می شد!

خب به من چه که علی جاسوس کثیفی است که لیاقتش فقط مرگ است؟ دست خودم نبود که تمام قدرت ناشناخته ام فوران کرد!

گلویم را صاف کردم و با نگاه های زیر زیرکی به مهرداد، به حرف آمدم:

_ دیر نرسیم؟

مهرداد: نمی رسیم.

حتی نگاهم نکرد این مرد گاهی اوقات بیشتر از همیشه عجیب می شد!

اول که مثل یک پدر دلسوز برایم غذا خریده بود و حالا هم هیچ نمی گفت؛ نکند او واقعا فکر می کرد من پسرش هستم که یا امر و نهیم می کرد یا دائم مراقبم بود!

نگاهی به موقعیت فعلی انداختم و مسیر باقی مانده را تخمین زدم. دست کم نیم ساعت دیگر وقت مانده بود، بنا براین به سمت او برگشتم و با اکراه بالاخره دهان باز کردم.

_تو قبلا زن داشتی؟

صورتش سخت شد و ارواره هایش روی هم فشرده شد:

_ نه نداشتم.

با تعجب و ابروهای بالا رفته نگاهش کردم و دست به سینه شدم:

_ پس چرا باده گفت تجدید فراش کنی؟

روی کلمه ی تجدید طوری تاکید کردم که متوجه منظورم بشود مکثی کردم تا نتیجه ی حرفم را ببینم اما مثل همیشه او چیزی بروز نمی داد.

مهرداد: نامزد بودیم اما قبل از اینکه عقد کنیم، رفت.

ابروهایم از حیرت داشتند به خط رویش موهایم می رسیدند؛ چه طور توانست اینقدر بی تفاوت باشد؟ اوج ابراز احساس و علاقه اش این بود؟

romangram.com | @romangram_com