#ارباب_تاریکی_پارت_166
_نه انگار یه دفعه ظاهر شد باورت می شه اگه بگم قدم هاش صدا نداشت، باور می کنی؟
یه دفعه بهم حمله کرد من توی رزم شخصی اصلا مهارت ندارم اما اون خیلی داشت، حرکاتش زیادی نرم و متبحر بود...
قیافه اش در هم رفت که پرسیدم: چیه؟ چیزی یادت اومد؟
چشم های روشنش را ریز کرد و متفکر جواب داد:
_ اون نمی خواست به من آسیب بزنه کشتن من ناتوان برای مبارزی مثل اون مثل آب خوردنه اما اون فقط می خواست جوری ضربه بزنه که من بی هوش بشم حتی زخی که روی سرمه بعد از اینکه اون بی هوشم کرد و روی زمین افتادم ایجاد شد و... اینکه من از روی لباس یه بویی حس کردم، یه چیزی مثل، چوب تر و دود این بو برام خیلی آشنا بود.
امین که پشت میز تحریرم نشسته بود پرسید:
_ یعنی اون توی جنگل بوده؟
رایان تصحیح کرد:
_نه بوش اون طوری نبود؛ چند تا رایحه ی دیگه هم داشت به نظرم ادکلنی بود که این بو رو داشت.
مزاحم نقاب داری که قصدش کشتن من بود و ادکلنی با بوی چوب درخت استفاده می کرد. باید کجای این کشور دنبالش بگردم؟
بازدمم را بیرون دادم و بلند شدم: _استراحت کن دیگه کسی مزاحمت نمی شه، اگه چیزی یادت اومد خبر بده.
با شیطنت گفت:
_اطاعت قربان.
اما من انقدر ذهنم مشاول بود که حتی لبخندی در جوابش نزدم و بدون هیچ واکنشی با قدم های بلند از اتاق بیرون آمدم.
این معما زیادی پیچیده شده بود، هر دفعه شخصیت هایی به نمایشمان اضافه می شدند و کمی موضوع را سخت تر می کردند و من هنوز دلیلش را نمی دانستم. حالا که اطمینان پیدا کرده بودم که دو رویایی که دیده ام بخشی از خاطرات خودم بوده است، می دانستم که ریشه ی تمام این درگیری ها و مشکلات در وجود خود من است.
وارد سوله ی دوم شدم و از کنار محوطه ی تمرین گذشتم؛ انتهای سالن بعد از سالن تیراندازی کوچک اتاقی قرار داشت که برای اولین بار به به ان می رفتم، در آن شلوغی و فریاد های مردانی که به مبارزه یا تمرین مشغول بودند متوجه حرکت شخصی پشت سرم شدم و از گوشه چشم نگاهی به پشت سرم انداختم امین وپشت سرش مهرداد، دنبال من می آمدند. به حرکت کردنشان دقت کردم اطرافمان شلوغ بود اما به نظر می رسید قدم های آن دو نفر صدایی ندارد.
برای لحظه ای فکری که به ذهنم رسید، خودم را لعنت کردم و با کلافگی به سرعتم اضافه کردم. شک کردن به این دو نفر واقعا احمقانه بود! دلیلی نداشت که بخواهند مرا بکشند و خیانت کنند.
پشت در فلزی ایستادم و کنار کشیدم امین با کلیدی که از هر سه طرف دندانه داشت داشت قفل را باز کرد و داخل رفت، نگاهی به مهرداد انداختم و وارد شدم.
لامپ زرد رنگی از وسط سقف اتاق آویزان بود و روی دیوار سمت چپ اتاق مجموعه ای ابزار هایی زود که مرا یاد خاطره ی نحسی می انداخت کاربرد چندتایشان را خوب می شناختم با دیدن انبری په به میخی روی دیوار آویزان بود ناخوداگاه نگاهی به انگشت اشاره ام انداختم؛ دو ماه قبل در مکانی مشابه، من در وضعیت مردی بودم که الان به صندلی بسته شده بود و با نفرت به من خیره شده بود.
در اتاق که بسته شد صداها قطع شد مهرداد و امین هر دو در اتاق حضور داشتند و همین خیالم را راحت می کرد.
نگاهی به صورت زخمیش انداختم و قدمی به جلو برداشتم:
_ حالت چطوره پسر؟
متقابلا پوزخندی زد و روی زمین، جلوی پایم تف انداخت. از حرکت ایستادم و نگاهی به کفش مشکی براقم انداختم که با بزاق دهان او آلوده شده بود حس کردم چیزی در وجودم به جریان در آمد، نیرویی که از سینه ام شروع شد و نفس هایم را سرعت بخشید و کم کم به عضلات دستم رسید و در نهایت فوران کردم.
با مشت محکمی که به علی زدم صندلی کج شد و با صدای بلندی روی زمین افتاد؛ علی خفه سرفه کرد و همین که دهانش باز شد و موجی از خون از دهانش بیرون پاشید. برای لحظه نفس در سینه ام حبس شد انگار تازه به خودم آمدم و فهمیدم چکار کرده ام. یعنی قدرت ضربه ی من اینقدر بالا بود؟
قدمی به سمت او برداشتم تا از روی زمین بلندش کنم که دست امین روی سینه ام قرار گرفت و مرا عقب راند، صندلی را بلند کرد و گفت:
_ قراره بازجویی کنیم، فعلا برای مردنش زوده خودت رو کنترل کن.
من بدبخت اصلا نمی دانستم چنین توانایی در مششت زنی دارم که بخواهم کنترلش کنم!
علی دندان های خون آلودش را به نمایش گذاشت و با تمسخر گفت: _یه جوری ظریف بودی که بدم نمی اومد یه دستی به سر و روت بکشم، حالا می بینم که زورت مثل ظاهرت زنونه نیست!
ظاهر من زنانه بود؟ من با این قد و هیبت شبیه زن ها بودم؟ شیطان چیز هایی در گوشم زمزمه می کرد چیزهایی مثل خفه کردن این نامرد!
مهرداد که تا الان ساکت بود به حرف آمد:
_ چرا جاسوسی؟ مگه اینجا بهت کم می دادند؟
romangram.com | @romangram_com