#ارباب_تاریکی_پارت_163


سرش را به طرفین تکان داد و بازوی چپش را مالید:

_ مهم نیست، الان فقط...

با زنگ خوردن موبایلش حرفش نا تمام ماند و با تکان دادن دستی از ما دور شد و از اتاق بیرون رفت. نمی دانم حرف های او گنگ و عجیب بود یا من خنگ شده بودم؟ هنوز همان جا ایستاده بودم و به جای خالیش خیره بودم.

صدای مردد پریسا به گوم رسید: _حرف هاش زیادی عجیب نبود؟

به تایید سر تکان دادم:

_ اون کلا عجیب و مرموزه، هر دفعه که فکر می کنم شناختمش می فهمم که هیچی ازش نمی دونم انگار هم از من متنفره هم بیش از حد نگرانمه!

نگاهم روی پریسا افتاد که متفکر داشت سر تکان می داد؛ چشمم به در اتاق پریناز افتاد:

_ خواهرت به هوش اومده؟ چرا تنهاش گذاشتی؟

از کنار پریسا گذشتم و به سمت در اتاق رفتم

_ تنها نیست معین پیششه

خشکم زد و با سرعت به سمت پریسا برگشتم، که سر پریسا محکم به سینه ام برخورد کرد و برای اینکه نیفتد دستم را پشت شانه اش گذاشتم و تقریبا در آغوش گرفتمش.

صدای مردانه ای از بیرون اتاق آمد و و من پریسا هول شده به هم نگاه کردیم.

_اهل خونه؟ ما از حموم اومدیما یه سر سلامتی، آفیت باشی، چیزی...

پریسا و من سریع عقب کشیدیم و از هم فاصله گرفتیم که همزمان در ورودی باز شد و برادر پریناز در حالی که حوله ی آبی رنگی را روی سرش انداخته بود و وارد شد اما تا نگاهش به ما افتاد سریع اخم کرد و به قدم هایش سرعت بخشید.

اسمش چه بود؟ آهان! پرهام.

پرهام: تو که هنوز اینجایی! نمی خوای تورت رو جمع کنی بری رد زندگیت؟

اینکه برادر دو دختری بود که تنها مونث های موجود در زندگیم بودند، یک بحث بود و اینکه جوانک کله شقی جلوی من بایستد و بخواهد شاخ و شانه بکشد بحث دیگر!

اخم کردم:

_ چیزی برای صید نیست که بخوام تور پهن کنم!

پوزخندی زد و حوله را از روی سرش کنار زد و مقابلم ایستاد: _جدا؟ ولی فکر کنم یه چیزایی بدجور چشم تورو گرفته!

جمله اش هنوز کامل تمام نشده بود که یقه ی تی رتش اسیر دست من شد و با یک فشار مختصر هیکل سبکش را جلو کشیدم و با محکم ترین لحنی که از خودم سراغ داشتم هشدار دادم:

_گوش کن بچه جون

من هر کسی که باشم، یه جو غیرت یه ارزن شرافت دارم که وقتی یه خواهرم کنارمه زبونم به هر چرندی نچرخه.

یقه اش را رها کردم و کمی به عقب هولش دادم:

_تورو نمی دونم، اما خواهرات اونقدری ارزش مند و پاک اند که نشه بهشون نگاه بدی کرد! حیف برادرم شاهین، که تو برادر زنش بودی.

کارد می زدی خونش در نمی آمد اما دست کم خوش حال بودم که تلافی تمام چرندیاتش را در آورده بودم؛ با این به نظر می رسید که آتش فشان در حال فوران باشد. با خشم قدمی به سمتم برداشت که پریسا بازویش را گرفت و او را عقب کشید.

پریسا: شاید بهتر باشه شما دو نفر بحث درباره ی مارو متوقف کنید نه؟

ابروهایم بالا انداختم و تایید کردم پرهام خواست حرفی بزند که در شیشه ای ورودی باز شد مهرداد وارد شد.

مهرداد: خیلی دیر کردیم بهزاد، باید برگردیم پایگاه.

این مرد در این لحظه فرشته ی نجات بود از خدا خواسته تایید کردم:


romangram.com | @romangram_com