#ارباب_تاریکی_پارت_156

همان طور که بی تعادل حرکت می کردم پایم به لبه ی فرش گیر کرد و سکندری خوردم.

_برای یکی بگو که ندونه تو چطور شیلنگ تخته می اندازی برای دو قدم راه رفتن!

خشکم زد و مات شده ایستادم. مغزم در یک لحظه به کار افتاد و نگاهم اطراف اتاق چرخید، به محض اینکه تلفن را پیدا کردم با تمام سرعت به سمتش هجوم بردم و سراسیمه شروع به شماره گیری کردم انگشت هایم روی دکمه های تلفن حرکت می کرد و حتی نمی دانستم که شماره را درست می گیرم یا نه، تنها وقتی شروع به بوق خوردن کرد با تمام وجودم منتظر شنیدن صدایش ماندم.

ضربان قلب من دقیقا به کندی بوق های انتظار تلفن و به محکمی مشت های یک بوکسور بود.

همین که جواب داد روح دوباره به تنم برگشت:

_ الو، بله؟

نفس کوتاهی پشیدم و به حرف آمدم:

_سلام، منم بهزاد به کمکت نیاز دارم معین.

پریناز

با تنگی نفس از خواب پریدم؛ آرام پلک هایم را باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم از روی صندلی بلند شدم و به سمت پنجره ی قدی رو به ساحل رفتم از نسیم خنکی که از سمت دریا می وزید لرزی به تنم افتاد، که بازو های برهنه ام را بقل کردم و فشردم.

پرده های سفید را جمع کردم و در های شیشه ای را بستم و از پشت شیشه به تماشای ساحل ایستادم. غروب آفتاب و آسمان سرخی که انتهایش به دریا می رسید؛ همیشه عاشق این منظره بودم.

_پریناز؟

لبخندی روی لبم هایم نقش بست و پلک هایم روی هم افتاد، این آوا را باید در ذهنم ذخیره می کردم تا همیشه به یاد داشته باشمش.

به سمتش برگشتم و برای هزارمین بار قامت برازنده اش را ستایش کردم، مرد من از هر نظر تک بود.

در آستانه ی در چوبی اتاق ایستاده بود و به چهارچوب تکیه داده بود. عاشق این ژست یک طرفه اش بودم! با صدم های آرام به سمتش رفتم که پاهای برهنه ام روی کف چوبی خانه صدا ایجاد کرد.

مقابلش ایستادم:

_جان پریناز؟

انتظار داشتم مثل همیشه لبخند بزند و چیزی بگوید که قند در دلم آب شود، با این حال او همچنان جدی به من نگاه کرد.

شاهین: می دونی اینجا کجاست؟

نگاهی به اطراف اتاق سراسر چوب و قهوه ای رنگ انداختم:

_ خونمونه دیگه!

سرش را به طرفین تکان داد:

_ خونه ای که همیشه دوست داشتی که توش زندگی کنیم، اما من نتونستم برات مهیاش کنم!

با اخم نگاهم را از او گرفتم و اطراف را ازنظر گذراندم؛ درست می گفت اینجا خانه ی ما نبود. اصلا ما با هم زندگی نمی کردیم.

ترسی دلم نشست و لرزشش به صدایم رسید:

_ چه خبر شده؟ من کجام؟

ابرو های کشیده و مرتبش بهم نزدیک شدند، نگاهم روی دنباله ی ابرویش ثابت ماند چرا هیچ زخم و شکستگی نداشت؟

صدایش جدی تر از قبل بود:

_من شاهینم، نه بهزاد!

بهزاد!

بهزاد این اسم چند بار در ذهنم تکرار شد و کم کم به یاد آوردم. هرچه که بیشتر یادم می آمد بیشتر می ترسیدم.

romangram.com | @romangram_com