#ارباب_تاریکی_پارت_147


_ چرا این رو می گی؟ چیز خاصی می دونی؟

با نگاه نافضش مستقیم به من زل زد:

_چی خاص تر از اینکه تو و شاهین توی بچگی عکس دو نفره داشتی، ولی خودت می گی که کل عمرت توی یتیم خونه بوی؟

خب اینکه شاهین مرا از کودکی می شناخت جدید نبود اما از مجهولات بود ولی اینکه از من عکس داشته بحث دیگری بود.

_تو از کجا اون عکس رو دیدی؟

امین: یه بار که رفته بودم بهش گزارش بدم یه عکس روی میزش دیدم. حالا یا اون عکس واقعی نیست، یا اینکه تو داری یه چیزایی رو می پیچونی!

دهانم از حیرت باز ماند.

چه طور خودم نفهمیده بودم؟

گذشته ی من... هرچه که بود اشتراکاتی با شاهین داشت و جالب تر اینکه نه از من سابقه ای وجود داشت و نه از او، اما در ذهن جفتمان خاطرات و اتفاقات ثبت شده بود.

قلبم برای لحظه ای نا منظم تپید و نفسم گرفت.

امین با چشم گشاد شده شانه ام را تکان داد:

_چت شد؟ سکته زدی؟

نگاه از خیابان شلوغ گرفتم و به امین زل زدم؛ نمی دانم قیافه ام چه شکلی بود که رنگ از صورتش پرید.

ضربه ی محکم تری به کتفم زد که به در ماشین برخورد کردم:

_ مرتیکه الان وقت مردن نیست جون بکن ببینم چه مرگت شده؟

صدایم از ته چاه در آمد:

_ حافظه.

اخم کرد و داد کشید:

_حافظه چی؟ د بنال دیگه!

نفسم را با فشار بیرون دادم و رگباری حرف زدم:

_از گذشته ی ما مدرک نیست، تنها مدارک خودمون بودیم من و شاهین اون رو کشتن و من...

مکثی کردم و شگفتی ادامه دادم: _من چیزی یادم نمیاد می فهمی یعنی چی؟ یعنی من چیزی می دونستم که مهم بوده، حافظم رو ازم گرفتند و تمام این سالا فکر کردم یکی دیگم.

با تردید سر تکان داد و گفت:

_ کشف بزرگی بود اما دقیقا چرا؟

دهان باز کردم تا حرف بزنم که تماس تلفنی وصل شد و صدای هیجان زده ی صادق آمد:

_ صد متر فاصله دارند بچه ها.

نگاهی بین خودمان رد و بدل کردیم و حواسمان جمع شد و سریع بی سیم هایی که داخل گوشمان بود، را فعال کردیم.

امین: رایان، صد متر فاصله دارند.

رایان: اوکی داداش حواسم هست فقط قرار که هنوز همونه؟

من به جای امین جواب دادم:


romangram.com | @romangram_com