#ارباب_تاریکی_پارت_137
صدای فریادش لرزه به تن همه ی ما انداخت. بالاخره امین خفه شد. بهزاد دستش را از روی سرش برداشت و نگاهش بین ما چرخید و در آخر روی من توقف کرد.
قلبم از دیدن چشم های سرخ شده و خیسش ایستاد. خیسی چشمانش از اشک بود؟
چند بار به سختی نفس کشید. دهانش را باز و بسته می کرد، اما تردیدش باعث می شد حرف نزند. با سر اشاره کردم که بگوید اما او سرش را کج کرد و به امین خیره شد.
صدای گرفته اش فشاری روی سینه ام ایجاد کرد.
بهزاد: توی این چند روز مراقبم بودی و کمکم کردی، ازت ممنونم!
حالا می خوام برام یه کار دیگه هم انجام بدی به اسم پیدا کردن جعبه، از اینجا خارج بشید؛ برگردید پایگاه و همه رو مرخص کن. مهرداد احتمالا یه نقشه برای نجات همه داره تا وقتی از اینجا دور بشید من وقت می خرم.
بعد از اونم ...
سرش را پایین انداخت و با بغض ادامه داد:
_فراموش کنید که زمانی من رو دیدید، همه چیزو فراموش کنید.
تنها صدایی که می آمد نفس هایمان بود که نصفه و با تاخیر از سینه هایمان خارج می شد. نمی دانستم دردی که من در نواحی اطراف قلبم حس می کنم برای بقیه هم واگیر و محسوس است یا نه.
_همین؟
برایم مهم نبود که سر هر سه نفرشان به سمت من برگشت، برای من فقط چشم های سرخ شده ی بهزاد بود که به من خیره شدند.
بهزاد: یعنی چی؟
بغضم را فرو دادم و کمی راهلویم را باز کردم: یعنی من اشتباه کردم.
پیش پای تو ازت تعریف کردم، گفتم شجاعی! اما حالا می بینم که اشتباه گفتم. تمام جرئتت همین بود؟ که امروز اینجا وایسی و به ما بگی که همه چیز تموم شد و بریم؟ به خیال خودت داری برامون فداکاری می کنی؟
اخمی روی صورتش نشست و با صدای گرفته ای گفت:
_ منظورت رو نمی فهمم.
صدای پر تمسخر امین مانع از حرف زدنم شد:
_نه تنها منظور اون، تو هیچ کدوم از حرف های مارو نفهمیدی؛ به نظرت مایی که اومدیم اینجا وسط این بدبختی و گرفت و گیر، زندگی و زنده موندن برامون مهمه؟
کمی جا به جا شد و با سر به رایان اشاره کرد:
_ اون پدرش رو از دست داده، بچه ش رو ندید، زنش عقیم شد و مادرش بیوه! دیگه چه چیزی براش مونده که از دست بده؟
آرش حرفش را با صدای غمگینی ادامه داد:
_ من رفیقم رو از دست دادم! هم رزم هام مردند. تو، با اینجا موندنت اینده ات فقط مرگه. فکر نکن با مردن تو این قضایا تموم می شه.
تو با مرگت فقط مارو مسر می کنی که ادامه بدیم سنگین تر و قوی تر از قبل.
سرش را با درد تکان داد :
_ اینجا موندنتون دیوونگیه!
رایان با حرص گفت:
_ گوش دادن به حرف ترسویی مثل تو دیوونگیه.
مرد باش، محکم بایست و تمومش کن؛ مردن که خیلی ساده است. زنده بمون و انتقام خون این همه آدمی که بی گناه و گناهکار مردن رو بگیر.
نگاهش بین همه ی ما چرخید. نا امید بود و این را از چهره اش می خواندم، تا جایی که یادم می آمد شاهین هیچ وقت ناامید نشد. شاید هم شد و من نفهمیدم؟
romangram.com | @romangram_com