#ارباب_تاریکی_پارت_119


_پری؟ اینا چرا این طوری نگامون می کنند؟

او هم مثل من متعجب بود:

_نمی دونم والا، عیب و ایرادی داریم؟

شانه بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. این مکان زیادی مشکوک و عجیب بود؛ این دیوار های آهنی بیشتر مرا یاد باشگاه می انداخت تا یک پایگاه نظامی!

به محض اینکه وارد یوله‌ی دوم شدیم صدای فریاد بلندی آمد.

با تعجب به محوطه‌ی مبارزه که با پوشال کفپوش شده بود نگاه کردم.

مردی دست یک نفر دیگر را پیچانده بود و او از درد ناله می کرد.

دستش را که رها کرد او روی زمین افتاد و خودش به این سمت برگشت.

از دیدن قیافه اش نفس در سینه ام حبس شد.

او بهزاد بود؟

دستی به پیشانی کشید و روبه مردی که روی زمین افتاده بود گفت:

_ دفاعت افتضاح ضعیفه

روی خودت کار کن وگرنه خیلی زنده نمی مونی.

نفسش را بیرون داد و با قدم های شمرده از بین مردان قوی هیکلی که راه را برایش باز کردند، عبور کرد.

اندام مردانه اش در این رکابی مشکی چسب و شلوار ورزشی بیشتر به چشم می آمد. هیکل ساخته شده و عضله ای نداشت، اما معلوم بود که سال ها ورزش می کرده.

پهنوز به کسی نگفته بود چطور بدون اینکه آموزش ببیند می توانست اینقدر خوب مبارزه کند.

جلوتر که آمد تازه نگاهش به ما افتاد و برای لحظه ای روی من مکث کرد، اما خیلی سریع نگاه گرفت و به سمت مردی که کمی ان طرف تر برایش حوله ای را نگه داشته بود رفت.

مرد خنده ای کرد و گفت:

_ سبک مبارزت منحصر به فرده؛ تاحالا مشابهش رو ندیدم!

در صدایش هیچ چاپلوسی یا پاچه خواری دیده نمی شد با این وجود بهزاد استقبالی نکرد و فقط با هول سر و گردنش را خشک کرد.

بهزاد: اینجا چیکار می کنید؟

دستی بین موهای همیشه آشفته اش کشید و با قدم های آرام به این سمت آمد.

از مستقیم نگاه کردن بن چشم هایش تنم یخ بست، چرا اینقدر نگاهش سرد و تهی بود؟

لحنش از نگاهش بدتر:

_چرا اومدی اینجا؟

صدایش خشدار و خشک بود؛ کاملا معلوم بود که مدت طولانی حرف نزده است.

مستقیم به چشم هایش خیره شدم و گفتم:

_اومدم اینجا بمونم.

سوال پرسید، اما چهره اش اثری از کنجکاوی نشان نداد:

_ چرا؟


romangram.com | @romangram_com