#ارباب_تاریکی_پارت_111
اگه هنوز اینجام فقط به خاطر اینه که تنها بودنم خطرناکه وگرنه رفته بودم.
با سر تایید کرد و نگاهی به راه پله ای که روبه بالا می رفت انداخت: _باید بریم بیرون.
با سر تایید کردم که کمی فاصله گرفت و سریع از پله ها بالا رفت فرصت را هدر ندادم و به دنبالش دویدم، در را باز کرد و جلوتر از من خارج شد.
نگاهی به پشت سرم انداختم و بدون تردید بیرون آمدم.
نگاهی به سالن مجلل مقابلم انداختم؛ اینجا ویلای دوبلکس شیکی بود که احتمالا مشابهش را باید در خواب می دیدم.
بی توجه به من از پله ها بالا رفت صدایش کردم اما جواب نداد.
نفسم را با حرص بیرون دادم ای کاش کمی قدرت ضربه ام بیشتر بود، تا برای این نامرد خودخواه درس عبرت خوبی بشود!
دنبالش دویدم و دو پله یکی بالا رفتم انگار دنبالش کرده بودند که اینقدر عجله داشت.
خودخواه ابله به فکر منی نبود که کفش پاشنه بلند پوشیده بودم. انتقام امروز را حتما از او می گرفتم.
با توقف او من هم ایستادم نگاهی به هر دو سالن کرد؛ یکی به راست می رفت و یکی به چپ، انتهای سالن سمت راست روی زمین نور افتاده بود و در اتاقی باز بود.
بهزاد: بیا
وارد سالن راست شدیم. اینجا هم سریع حرکت می کرد و مطمئن بودم با این وضع راه رفتن حتما پاهایم تاول می زد.
به غیر از نور انتهای سالن روشنایی دیگری وجود نداشت و همهی درها بسته بود. دستم را پشت کمرم بردم و کلتم را بیرون کشیدم.
بهزاد خان قهرمان حتی بلد نبود با اسلحه شلیک کند!
چند قدم مانده به در اتاق ایستاد و من هم برای اینکه به او برخورد نکنم سکندری خوردم، گلنگدن را کشیدم و اسلحه را با هر دو دست پایین گرفتم.
بهزاد نفسی گرفت و دو سه قدم باقی مانده را طی کرد و در آستانهی در ایستاد. اول نگاهش رنگ تعحب گرفت و بعد پوزخند صدا داری زد.
بهزاد: درس سوم:
_هیچوقت فکر نکن کسی رو می شناسی! حتی نزدیک ترین افراد زندگیتم بالاخره زمانی کاری می کنن، که حتی توی تخیلتم نمی گنجیده.
بهزاد
سری به تاسف تکان دادم و وارد اتاق شدم.
جنازهی ارژنگ و کیا کنار هم روی زمین افتاده بود؛ چشم های کیا باز بود و نگاهش وحشت زده.
از کی اینقدر بی عاطفه شده بودم که به راحتی از کنار دو جنازه می گذشتم؟
سناتور با پوزخندی روی مبل سلطنتی کنار پنجره نشسته بود و سیگار برگ می کشید.
_کار تو بود؟
لبخند چندش آوری زد که چشم های ریزش ریز تر شد:
_من کارای زیادی انجام می دم، تو کدوم رو میگی؟
پوزخند دیگری زدم و جلو تر رفتم: _آتیش سوزی، سرنخ دادن به من، جوری رفتار کردی که انگار دایهی عزیز تر از مادرمی؛ افراد مهرداد چه گناهی داشتند که کشتیشون؟
خاک سیگارش را در جاسیگاری تکاند و دلخور گفت:
_ من کاری به افراد مهرداد نداشتم اما... بله سرنخ دادن به تو کار من بود.
کیا، این پسر می تونست آیندهی خوبی توی مافیا داشته باشه اما نشد. زیادی فضول بود دقیقا مثل خود تو!
romangram.com | @romangram_com