#ارباب_تاریکی_پارت_107
پاهایش را جمع کرد و صاف نشست:
_خودمم، از کجا فهمیدی یکی تو ماشینه؟
نگاهی به عینک طبی درشت و ریش قهوه ای مصنوعیش انداختم. موهایش مثل همیشه آشفته نبود و با ژل و اسپری به بالا هدایت شده بود که باعث می شد پیشانی نسبتا پهن و مردانه اش درد دید قرار بگیرد.
چرا حس می کردم قیافه اش جذاب است؟
پوزخند صدا داری زد که نگاه از صورتش گرفتم و اسلحه را روی پایم گذاشتم.
بهزاد: شما دوتا خواهر کلا به قیافهی من علاقه دارید!
اخمی کردم و با تحکم گفتم:
_ چرت و پرت نگو نامدار، اینجا چی کار می کنی؟ چطور اومدی توی ماشینم؟
خودش را بالا کشید و روی صندلی پشت نشست:
_حرکت کن تا بهت بگم.
با اکراه ماشین را از پارک خارج کردم و به سمت خانه راندم و آینه را روی صورتش تنظیم کردم.
بهزاد: از جلوی در اداره دنبالت کردم تا اینجا که رسیدی سوار ماشین شدم، چرا دزد گیر نداری؟
من ماشین را قفل کرده بودم او چطور سوار شد؟
_چون اگه دزد گیر داشته باشم بیمه خسارت سرقت نمیده تو چطور اومدی تو؟
از آینه دیدم که شانه بالا انداخت: _توی اون یتیم خونه همه جور آدم بود؛ من جزء معدود دکتراییم که بلدن با سنجاق قفل باز کنند!
_حالا برای چی اومدی سراغ من؟
سرش را به پشت صندلی تکیه داد: _اومدم ازت دعوت کنم که، بریم پارتی!
فعالیت نرون های مغزم مختل شد و جفت پا روی ترمز رفتم. صدای بوقی از پشت سرم آمد اما تصادف نکردیم.
با شدت به سمت بهزاد برگشتم.
حیرت در صدایم موج می زد:
_ تو الان چی گفتی؟
به خاطر ترمز من کمی به جلو پرت شده بود، دوباره به صندلی تکیه زد و دست به سینه شد:
_ گفتم می خوام باهم بریم پارتی!
ابروهایم را در هم کشیدم و با خشم گفتم:
_عقلت رو از دست دادی؟ چی داری می گی؟
با حالت نمایشی مرا به آرامش دعوت کرد:
_ چیزی نشده که زن داداش! حرف من خیلی واضحه؛ بعدشم برای خوش گذرونی که نمی ریم، باید یه سری اطلاعات جمع کنم مجبورم یه نفرو به عنوان همراه ببرم.
کمی جلو آمد و با لحنی اغواگر گفت:
_کی بهتر پرینازی که توی تمام موقعیت های سخت همراهم بوده؟
نگاهم بین دو تیلهی سبز وحشیش در رفت و آمد بود برای یک مرد این چشم ها واقعا زیبا بود!
romangram.com | @romangram_com