#ارباب_تاریکی_پارت_104
تقه ای به در اتاق خورد به سمت کمد کوچک رفتم و پیراهن شسته شده ام را برداشتم:
_ بیا تو.
در اتاق باز شد:
_ رییس، آقا امین خان گفت مهمونا اومدند تشریف بیارید.
همانطور که پشتم به او بود سر تکان دادم و در آهنی اتاق بسته شد. بر خلاف خودم که اصلا قبول نداشتم رییس چنین قاتلان و جانی هایی باشم اما آن ها لحظه ای این لفظ را کنار نمی گذاشتند.
دکمه های پیراهن را بستم و سریع از اتاق بیرون زدم.
نگاهی به در بستهی اتاق کوچک امین که دیوار به دیوار من بود انداختم و بی توجه به اطراف، قدم برداشتم.
دیوار این سوله بر خلاف دو سولهی دیگر، کمی جلو تر آمده بود ودلیلش انبار مهمات کوچکی بود که داخل دیوار کاذب پنهان شده بود. در مدتی که از وضع افراد گروه و بازماندگان آتش وسزی بی خبر بودم امین کل این منطقه را نشانم داد و معرفی کرد البته هیچ کدام به اندازهی خوابکاه زیر زمینی که زیر هر سه سوله قرار داشت شگفت آورد نبود!
وارد سولهی دوم شدم که دیدمشان .
هیچ توصیفی به غیر از این برازندهی وضعشان نبود، لشکر شکست خورده ای که از غروب میدان جنگ جان سالم به در برده بودند.
رایان عقب تر از بقیه حرکت می کرد و نگاه به زمین بودیک طرف صورتش پانسمان شده بود و سوختگی شدید داشت؛ روز اول وقتی به اینجا آمد، تقریبا با هیچ چیزی قابل کنترل نبود! هنوز هم
سردی لولهی اسلحه ای که روی پیشانیم گذاشت را به یاد داشتم.
روبروی هم رسیدیم و توقف کردیم؛ هیچ کدامشان به من نگاه نمی کردند و هرکس در فکر خودش غرق بود.
وجدانم برای بار هزارم به من گوشزد کرد که مقصر منم.
مهرداد: باید صحبت کنیم، قبلش یه جای اسکان موقت نیاز داریم.
امین برخلاف رفتاری که داخل اتاق داشت پشت سر من با احترام ایستاده بود و حرفی نمی زد.
سرم را به سمتش کج کردم:
_فعلا خوابگاه بهترین جائه، کاری کن راحت باشند.
ملیحهی سرتا پا سیاه پوش پوزخندی زد که سرم را پایین انداختم:
_به نظرت الان برای ما مهمه که راحت باشیم یا نه؟
آب دهانم را قورت دادم و اعتراف کردم:
_ تقصیر منه!
با تمسخر تایید کرد: بله و هیچ جوره جبران نمیشه، حتی با مرگ خودت.
امین برای اینکه بحث بالا تر نگیرد آن ها را با خودش همراه کرد.
چه طور افرادی که تا دیروز همه جوره مراقب من بودند حالا هرکدام به نحوی نقشهی قتلم را می کشیدند؟ چرا این قدر زود از من متنفر شدند؟
با رفتن آن ها مهرداد و آرش به سمت من امدند. سرم هنوز پایین بود و خجالت زده بودم.
آرش: داغدارن درکشون کن تو مقصر چیزی نبودی که بخوای سرزنش بشی!
نگاهی به چهرهی مطمئنش انداختم؛ اگر پریناز به جای عارف...
خفه شو!
_ دنبالم بیاید.
بی حرف حرکت کردیم نگاهی به تمرین رزمی افرادی که داخل میدان بودند انداختم، ممکن بود خیلی زود باعث مرگ همین ها بشوم در حالی که هنوز اسمشان را نمی دانستم.
romangram.com | @romangram_com