#ارباب_صدایم_کن_پارت_194
به صورتش سیلی میزدم وداد میزدم که نخوابه....
روبه تارکام گفتم تند برونه ولی حال تارکام بدتر بود که مدام از راه خارج میشد وبا هشدار من دوباره به خودش میومد.
به طرف سلنا برگشتم وصداش کردم صورت بی روحش یک لحظه دلمو لرزوند.
نبضشو گرفتم نمی زد تکونش دادم وصداش کردم داد زدم ولی جوابمو نمی داد.
به تارکام گفتم نگه داره گفتم سلنا نفس نمی کشه ولی گوشش بدهکار نبود بی وقفه میروند....
اشکام روی صورتم روون شده بود وهق هقم تمام ماشین رو پرکرده بود سرمو بالا گرفتم ودادزدم: خداااااااااااااااااااااااااا
*************************
از ماشین پیاده شدیم وسلانه سلانه وارد عمارت شدیم.
شاهرخ با دیدنمون جلو اومد وگفت: چی شد ....سلنا چطوره؟
با این حرفش بغضم ترکید تارکام فقط بی حرف پله ها رو بالا رفت.
شاهرخ روبهم گفت: تارکام چشه لااقل شما حرف بزنید.
جلوتر اومد وعصبانی گفت: د بگید چی شده...
منم داد زدم: مرد ... .حالا راحت شدین.
قدمی عقب گذاشت وگفت: دروغ میگی نه...
داد زدم: چرا باید دروغ بگم ...
دستاشو رو سرش گذاشت وگفت : نمی دونم نمی دونم.....
*************************
دانای کل
از پشت ستون نظاره گر حال خرابشون بود ولبخندی رو صورتش بود مزاحم دیگه ای رو از راه برداشته بود واین یعنی پیروزی.....
romangram.com | @romangram_com