#ارباب_صدایم_کن_پارت_182


نگاهی بهش کردم وگفتم: ولی من هنوز نمی دونم چرا اینا رو به من میگین...شما میتونستین تمام این چیزا رو با خود تارکام در میون بذارید.

- من دوست ندارم اونا از زنده بودنم با خبر شن و در ضمن هنوز از مدارکی که دست هلما خانم بود خبری نیست شما....

پریدم میون حرفش وگفتم: انتظار ندارید که من دنبال اون مدارک باشم.

- بستگی به خودتون داره .

- گیرم که بتونم اون مدارک رو بدست بیارم از کجا بدونم که در امان می مونم.

- اینم حرفیه ولی...

- ولی چی؟

- شما چقدر به تارکام علاقه دارید...

سرمو بالا آوردم وگفتم: چرا از فعل دارید استفاده میکنید.

- میخواین کتمان کنید که هنوزم بهش علاقه دارید.

- اینطور نیست....

- پس به خاطر تارکام هم شده برگردید.

- نمی تونم....

- می تونید برا همین همه چیزو بهتون گفتم.

- باید بهم فرصت بدید.

- باشه فقط خیلی زود باید تصمیمتونو بگیرید.

*************************

وارد اتاقم شدم وکیفمو روی میز انداختم .

روی تخت نشستم ودستام رو روی سرم قرار دارم.


romangram.com | @romangram_com