#ارباب_صدایم_کن_پارت_172
دانای کل
جلوی اتاق قدم رو میرفت ومدام چیزی زیر لب با خودش تکرار میکرد.
از صبح خبری از سلنا نداشت واین موضوع و از طرف دیگه دلشورش کلافش کرده بود.
با دیدن دکتر وپرستاری که با عجله وارد اتاق تارکام میشدن به طرف اتاق دوید.
پشت شیشه متوجه ی خط صاف روی دستگاه کاردیوگراف شد.
شوک هایی که بی وقفه بر روی تن تارکام مینشت توان ازش گرفته بود.
به دیوار تکیه داد ولی نتوانست روی پاهایش بایستد.
روی زمین سرخورد وبه زور زمزمه کرد: خدایا ..نه ...
قسمت هشتادوپنجم
سلنا
دوسال بعد
---------------------------
باخستگی روی صندلی ولو شدم.
دیگه نایی برام نمومده بود،ازصبح سرپا بودم وتازه وقت کرده بودم کمی استراحت کنم.
متوجه ی آرزو شدم که به طرفم میومد.
با دیدن من گفت: اِ سلنا تو اینجایی!
- پس میخواستی کجا باشم ...دیگه دارم هلاک میشم.
- منم همین طور....
روی صندلی نشست که گفتم: می دونی نفیسه کجاست؟؟
romangram.com | @romangram_com