#ارباب_صدایم_کن_پارت_167

شاهرخ کمکم کرد تا روی صندلی بشینم ....

نگران نگام کرد وگفت : حالت خوبه؟

- آره خوبم.

- سعی کن حرفایی رو که شنیدی فراموش کنی.

- آخه چطور.....منم آدمم شاهرخ.

- میدونم سخته ولی نشد نداره.

نمی دونم چطور شد که بهش تکیه کردم وگفتم: قول میدی تنهام نذاری.

دستی روی سرم کشید وگفت:

قول میدم.

قسمت هشتادو سوم

سلنا

---------------------------

کنارم روی صندلی سالن نشست .

نیم نگاهی بهش کردم بیحرف سرمو به دیوار تکیه دادم.

با صداش که مورد خطابم قرار میداد سرمو به طرفش برگردوندم.

- چرا نمی خوای دست از سرش برداری؟

مکثی کردم گفتم:چون اون شوهرمه....

پوزخندی زد وگفت: شوهر....فکر کردی نمی دونم چرا زن صیغه ای تارکام شدی.

حرفش عین پتکی به سرم بود چرا ولم نمی کرد.

-برام مهم نیست که شما چطور فکر می کنیدمن تا بهوش اومدن تارکام اینجا میمونم.

romangram.com | @romangram_com