#ارباب_صدایم_کن_پارت_165

پس من اینجا برگ چغندرم.

- تاکی میخوای زندگیتو ول کنی بیفتی دنبال من.

- باشه اگه ناراحتی میرم پی کارم ولی تا به هوش اومدن تارکام تحملم کن.

- من منظورم این نبودشاهرخ.

- اِ پس منظورتو واضح تر میگی.

- خواهش میکنم تمومش کن.

- من چیزی رو شروع نکردم.

حرصی نگاش کردم که لبخندی زد وگفت: حالا نمی خوای بیای؟

ازش ممنون بودم که بیشتر از این کشش نداد:کجا؟؟؟

- بیا بهت میگم.

باهاش هم قدم شدم.

توی راه حرفی نزدم وشاهرخ هم سکوت کرد.

عجیب توی فکر بودو این باعث میشد که دلشوره بگیرم.

ماشین رو جای دنجی پارک کرد وپیاده شد.

از ماشین پیاده شدم وبه دور واطراف نگاه کردم..

دستمو کشید وبا خودش همرام کرد .

با دیدن آبشاری که روبه روم بودلبخندی رو روی صورتم نشست.

نگاهی بهم کرد وگفت: صداش آبشار بهم آرامش میده ......

- آره منم عاشق صدای آبشارم.

چشام رو بستم ونفسی کشیدم ناخودآگاه یاد روزی افتادم که با سینا بی خبربه آبشار رفته بودیم وتارکام اون روز عصبانی شده بود.

romangram.com | @romangram_com