#ارباب_صدایم_کن_پارت_156
- چرا میتونی همون طور که هلما رو ولش کردی.
حرصی قدمی به سمت شاهرخ برداشت وگفت: اون موضوع به سلنا هیچ ربطی نداره.
- چرا داره وقتی از سلنا برای گیر انداختن قاتل هلما استفاده کرده ربط پیدا کرد.....
ناباور بینشون ایستاده بودم وبهشون نگاه میکردم.
شاهرخ که انگار تازه فهمیده بود منم اونجا وجود دارم نگران قدمی به سمتم برداشت .
قطرهاشکی رو صورتم چکید
دستمو بالا گرفتم وگفتم: جلو نیا ......توهم میدونستی وچیزی نگفتی؟
- سلنا بذار توضیح بدم من خودم سعی کردم جلوشو بگیرم اما.....
- اماچی...ها...ازخودم بدم میاد که ساده بهتون اعتماد کردم....
مانتومو از روی تخت برداشتم که شاهرخ گفت: کجا؟
- میرم یه جایی که بشه به آدماش اعتماد کرد ....ولی بعید بدونم بشه همچین آدمی پیدا کرد.
به طرف در رفتم که تارکام جلوم ایستاد.
سرمو بالا آوردم وگفتم: بکش کنار مرد که بوی نامردیت همجا رو برداشته.
ازکنارش گذشتم واز در بیرون زدم .
محوطه رو با قدمای بلند رد کردم در رو باز کردم وبا دیدن شخص پشت در سرجام میخکوب شدم.
به چشمای سرخش نگاه کردم خواستم در ببندم که با یه هل بازش کرد.
جلوش وایستادم وگفتم: بیا بریم داداش ....خواهش میکنم.
نگاهی بهم کرد وگفت: نه من هنوز یه خورده حساب اینجا دارم.
منو کنار زد که گفتم: کجا بودی این همه وقت که حالا ادعای مردونگیت میشه.
romangram.com | @romangram_com