#ارباب_صدایم_کن_پارت_154


از جاش بلند شد که گفتم: کجا؟؟؟

- میام برم لباس عوض کنم.

شرمنده نگاش کردم وگفتم: شاهرخ.

به طرفم برگشت: جانم ....

نگاهی بهش کردم وگفتم: به خاطر همه چیز ممنون.

*************************

توی بالکن نشسته بودم وبه بخار که از چایی تو هوا پخش میشد نگاه میکرد.

دستم رو دور فنجون گذاشتم وگرمی شو به جون خریدم.

الان درست یک هفته از عمارت دور بودم.

شاید دیوونگی بود ولی دلم میخواست توی اون عمارت باشم.

یعنی الان تارکام چی کار میکرد؟

رفتن ونرفتن من براش مهم بود؟

پوزخندی به افکارم زدم مطمئنا اون به آخرین چیزی که فکر میکرد من بودم.

"دلتنگ که باشی"

" آدم دیگری میشوی"

"خشن تری"

" عصبی تری"

" تلخ تری"

"وجالبتر اینکه با اطرافیانت


romangram.com | @romangram_com