#زحل_پارت_82
_ تو رو خدا نگاه کن ببین این جا کسی با این ویژگی نمی بینی ،قدش تقریبا بلنده ،هیکل متوسطی داره ،حدود سی ساله،موهاشو چشم و ابروش ...
بهناز _ این جا پر از مرده، شاید اشتباه دیدی.
_ برو بپرس ..."نفسم تنگ شده ،شالمو باز کردم ،بهناز بلند شد ،چادرمو از سرم پایین کشیدو گفت":
_ هیچی نیست، نترس یه کم هیجان زده شدی ،نفس های عمیق ....عمیق ...."گوشیش زنگ خورد ،با حرص رجکت کرد و انداخت تو جیبش ،طلعت با اون هیکل توپولش دویید طرف ما ،توی اون حال بد، خنده ام گرفته بود ،یه چند بار طلعتو بدوئونیم، لاغر می شه ،توی این شش ماهه ترکیده از یک جا نشستن!
یه کم آب خوردم و دوباره گوشی بهناز زنگ خورد ...رفت دورتر جواب داد...
طلعت _ چه ت شد ؟خوبی؟
سری تکون دادم، طرف نگاتسکوپ توی راهروی اورژانس نگاه کردم، چشم گردوندم باز، مانی نبود...
بهناز اومد گفت :خیلی خوب بهتری ؟می خوای دکتر صدا کنم؟
_ نه خوبم ...شالمو جلو کشیدم و چادر مو جمع و جور کردم و بلند شدم و گفتم :
_ مگه کار نداشتی بهناز برو دیگه .
بهناز _ چی؟آهان ،نه بریم ...بریم زودتر خونه
romangram.com | @romangram_com