#زحل_پارت_63
زمان از دستم در رفته بود، نمی دونم چه قدر گذشته بود که ویارم شروع شد ،بهناز سریع یه بی بی چک بهم داد.
و اولین خبر احتمال بارداری و به دکتر سقراط داد.
مرحله ی بعد آزمایش خونی بود که بهناز گرفت و برد بیمارستان. خبر داد که میزان هورمونا به قدری بالا بوده که احتمال دوقلو شدن هم می دادن...دائم نگران سقط بودن و هزار تا اصطلاح پزشکی ردیف می کردن، اما من اصلا نمی فهمیدم چی می گن، چی شده..
تمام حواسم پیش صالح مظلومم بود که به خاطر خودش ،خودمو ازش گرفتم...
اصلا حاضر نبود باهام حرف بزنه ،بازم حرف منو نمی فهمید ،هیچ وقت نفهمیده بود،حاج محمود می گفت دکتر سقراط حتی زندان اومده، باهاش حرف زده، هیچی نگفته، بعد تموم شدن حرفش از اتاق رفته بیرون...
هر وقت از حاجی می پرسیدم، می گفت :نگران نباش حواسم بهش هست ،دارو هاشو می خوره خوبه...
اون حشمت از خدا بی خبر هنوز رضایت نداده بود...نگرانی صالح از دلم بیرون نمی رفت، از بی کاری بد فکر و خیالم می کردم،تو ماه سوم بودم که طلعت یه خروار سبزی گرفته بود ،بهناز بی چاره رو هم به کار گرفته بود، پاک می کردن، اونم پایین تخت من. طلعت سر صحبت و باز کرد :
_ بهناز خانم ،شما دکتر سقراطو خیلی وقته میشناسی؟
بهناز _ اره من کار ورزیم همین بیمارستان بود ،دکتر هم استاد برادرم بود به سفارش دکتر اومدم این بیمارستان
طلعت _ دکتر جوونه یا پیر ؟
بهناز _ سی و خرده ای .
romangram.com | @romangram_com