#زحل_پارت_242
_خونه ی خودم که جای چهار نفر نیست، آوا و آوات یه سال دیگه اتاق می خوان.
بهناز_خوب برگردید تو همون خونه.
_نه من نمی تونم اون جا بیام "بردیا نگام کرد و گفتم ":به خدا نمیاما،بریم همون خونه ی یه خوابه ، من راضیم . همه ی خونه ی مهری خانم بوی خودشو می ده."سرمو به زیر انداختم و گفتم ":جاش که خالیه، نمی شه بدون خودش اون جا زندگی کرد.
بردیا_مهری وصییت کرده خونه برای دو تا بچه هاست.
سر بلند کرد م و به بردیا نگا کردم،چشمای بردیا هم پر از غم بود با یه بغض مردونه گفت:
_اصلا این زن عادت داشت از محبت آدمو شرمنده بکنه.
منیر خانم از جا بلند شدو گفت:ما این قدر بدی از آدما می بینیم ، یکی خوبه باورمون نمی شه خدا رحمتش کنه.
بهار و بهناز هم به اتاقشون رفتند،آوا رو از بردیا گرفتم و روی تشکش خوابوندم و بردیا گفت:
اون جا رو رهن می دم، یه جا بزرگتر می گیرم،بزرگتر از خونه ی خودم.
_اگر الان موقعیتش نیست،من می تونم تو خونه ی کوچیک زندگی کنم ، من تو یه اتاقم زندگی کردم.
بردیا لبخندی زد و گفت:تو رو خدا نگاش کن، چه قدر بزرگ شده ...!
romangram.com | @romangram_com