#زحل_پارت_214
بهار با خنده گفت:ما مرده هامونو مو میایی می کنیم بعد که می ترسیم می ریم لیسشون می زنیم ترسمون می ریزه.
یکه خورده بهار و نگاه کردم و منیر خانم خندید و گفت:
_وا خاک بر سر کافر چه حرفا می زنه،نترس مادر این د
ختره زده به سرش،یه چی شبیه کندره،می خوری دلت قوت می گیره!
ساعت حوالی سه صبح بود،آوات تو بغلم بود ، تو خونه راه می رفتم و آواتو تکون می دادم ساکت بشه که ریز ریز نق می زد و از خودش صدا در میاورد،تمام فکرم به دو نیمه تقسیم شده بود، سلامتی مهری،برگشتن بردیا به خونه...موبایلمو برداشتم،اول خواستم زنگ بزنم،لبمو روهم فشردم و گفتم "شاید بالا سره مهریه، زنگ بزنم ممکنه مهری بیدار بشه، مسیج بدم بهتره .براش زدم:بردیا،نمیای خونه؟
خاک بر سرت اول حال مهریو بپرس خوب!اول حال مهریو پرسیدم و بعد سوال اصلی رو پرسیدم و به آوات گفتم:
_کاش بگه پشت درم؛نمی دونم چه طوری چهار سال بدون اون سر کردم،امشب نیست دلم هزار تیکه شده، خدایا بیاد یه سرهم شده بزنه بره ، به اینم راضییم...
مسیج زد:همون طوریه،نه نمیام.
_وا!!چرا این طوری سرد جواب داد؟
_زحل!
"زحل یه متر از جا پریدم برگشتم دیدم تو تاریکی بهار پشت سرمه با همون صدای خفه گفت:"
romangram.com | @romangram_com