#زحل_پارت_210


_تا بهوش میاد با چنان غصه ی نگاهم می کنه که می خوام صدبار آب بشم زحل،ازم کمک می خواد و من نمی تونم کاری بکنم، فقط می تونم دستاشو بگیرم، فقط می تونم بهش دروغ بگم "که چیزی نیست،به خاطر دارو های جدیده، بهتر می شه "این قدر احمقانه دروغ می گم که حتی یه بچه هم می فهمه که دارم سرشو شیره می مالم. هیچ وقت این قدر عاجز نبودم،می دونم جواب MRIهای جدید که بیاد ، خبر خوبی نمی دن؛همه ی شواهد می گن که روزای آخرشه...

_هیییع "!جلوی دهنم گرفتم و آروم گفتم": بردیا!

بردیازد زیر گریه... باورم نمی شد صدای گریه اشو بشنوم . یه حالی شدم، چرا که اون داره برای یه زن دیگه که زنشه گریه می کنه.باورم نمی شد که بردیا تا این حد به بهش تعلق خاطر داره،باورم نمی شه... که مدل دوست داشتنش با مدل دوست داشتنمون فرق داره،قوی و قدره،... انگار ریشه داره...

به آوا نگاه کردم، صدای گریه ی بردیا رو گوش می کردم،از این که اون حس داشت همون لحظه تو قلبم وول وول می زد از خودم رنجیده خاطره بودم، دلم می خواست بگم:

_گریه نکن...گریه نکن...براش گریه نکن،

بد جنسانه اعلام کنم،اما...مهری

بهترین زنیه که می شناسم. دل لعنتی؛ به مهری که نباید حسادت کنی...شوهر منه،عشق منه...چشمامو محکم بستم...خودمم دلم می خواست گریه کنم،دلم نمی خواست برای مهری اتفاقی بیافته... اما قلبم داشت تو تب می سوخت...احساس های متضاد بهم تعارض کرده بودن،بردیا یه چیزی گفت و قطع کرد،به گوشی نگاه کردم زیر لب گفتم:

_زحل بس کن،اون اول بود... اون مریضه،..تو با بردیا هستی،مهری تنها گوشه ای از محبت به بردیا رو داره، اینم داری با حسادت می سوزونی..."آره فقط یه گوشه ای از محبت،چه قدر من بدبختم که چشم دیدن اینم ندارم برای همین هم همیشه تشنه ی بردیام ، چون چشم ندارم محبت بردیا رو نسبت به کس دیگه ببینم،یه بار بهناز بهم گفت دنیا هستی هوشمنده، مثل زمان،هر وقت عجله داری ساعت زود می گذره،در اصل زمان همون زمانه، اما هوشمنده، چون تو دنبالشی ازت فرار می کنه،بردیا منو دوست داره، ما در حقیقت هم یه خونواده ایم ، عقدم کرده چیزی که همیشه می خواستم اما...اما... من باز هم لذت تمام نمی برم چون بازهم ناراضیم،می خوام بردیا در انحصار من باشه،که هیچ قت نمی شد،مهری نباشه مادرش هست،مادرش نباشه خواهراش هستند،مثل گذشته که مانی و هدی بودند...مشکل بردیا نیست،مشکل منم؛مشکل حسادت هاو خود خواهی های منه،قبلا محبت های دیگرانو جز بردیا نمی دیدم،به این نتیجه هم نمی رسیدم،الان بعد سال ها محبت آدم های اطرافمو می تونم شناسایی کنم ، برای همین در قبال مهری عذاب وجدان دارم، چون محبتاشو دیدم،همین که اجازه داده من با بچه هام باشم،همین که منو مادرشون صدا کنند...

_زحل...زحل...

از ماشین اومدم بیرون،نگران تو تراس ایستاده بود گفت:

_چرا نمیای؟ چی شده؟

romangram.com | @romangram_com