#زحل_پارت_205


بهناز آروم گفت:این خواست بردیاست

_بردیا فقط می خواد یکی مراقب بچه ها باشه، بدونه پیش توان، خیالش راحت می شه.

بهناز_منظورم ازدواجتونه...

قلبم هری ریخت گفتم: تو می دونی؟!!

بهناز _من و بهارو مامان و مانی از اول می دونستیم،بردیا قبل از این که با تو محرم شه ، برای عمل لقاح همه مونو جمع کرد و داستانو تعریف کرد،چون فکر می کرد از بی تابی تو عقل از سرش پریده و داره تصمیم عجولانه می گیره...زحل فکر نکن که بردیا نمی دونسته که ت رو می خواد یا نه، بردیا تورو می خواسته ولی ترسیده بود...

آروم نجوا کردم: از چی؟

بهناز_ازاین که تو بری و ترکش کنی.

روی مبل وا رفتم و نالیدم:بهناز!

بهناز _تا وقتی با من درد ودل نکرده بودی و بهش نگفته بودم،خود خوری می کرد، می ترسید از وقتی که، تو بفهمی عقد دائم اون هستی و بخوای برگردی پیش شوهرت،روز و شب نداشت، نمی دونست چه طوری باید بهت بگه که اون دکتر سقراطه، بردیاست و شوهر تواِه، وقتی بهش گفتم که تو حست به صالح یه تعهد و دوست داشتن عادیه، نفس داداشم بالا اومد ، فکر کرد می تونه باهات حرف بزنه و راضیت کنه...زحل بردیا ازت می ترسه،شما دوتا ناخواسته چند سال از هم دور بودید و الان پای دو تا بچه وسطه...

_اگر صالح نمی مرد چی؟می خواست جنگ راه بیافته؟

بهناز _نه ، بردیا می خواست بهش کمک کنه رو پاش بایسته ، در عوض دور تو رو خط بکشه.

romangram.com | @romangram_com