#زحل_پارت_190
نگذشتم "دستمو رو قلبم گذاشتمو گفتم":هر لحظه این جا،این جا سوخت،تپید و فرو ریخت،شکست،ایستاد...
شالمو کنار زدم ششَو گفتم:
_چی می بینی؟
آروم انگشتای دستشو از بین موهای بلندم عبور داد و با همون بغض گفتم:
_تعهدمو،دست بهشون نزدم،اما سیاه نموندن مثل قبلنا،غصه ی این "روی سینه،طرف چپ زدم وگفتم ":سفید شون کرد ، نگار تو اوج جوونی پیر شدم.
سرمو نوازش کرد،لبشو به دندون گرفت تا بغض مردونه شو قورت بده،سرمو بی صبرانه به آغوشش کشید،قلبم انگار به شوک وصل شد و بی وقفه شروع به تپیدن کرد،همون بوی تنو می داد،همون گرما ، همون صدای تپش قلب،خودمو جمع کردم تو بغلش،چهار ساله لزش دور بودم،دارم جنون می گیرم...
با حرص آروم گفت:
_گفتم "حق نداری بری وقتی من تو زندگیتم "یادت میاد اون شب که با مانی دعوات شد ؟ اینو بهت گفتم تا بفهمی که نباید ازم جداشی؛گفتی بهم وقتی می رم تو نخوای "کی بهت گفتم برو ؟ به اجازه ی کی رفتی؟به اجازه ی کی دنیامو خراب کردی...
سرمو بوسید و گفت":باید بهت می گفتم...فکر کردم فهمیدی فکر کردم نگم هم می دونی حالا من هستم خیالم راحت بود ازت... نمی خوام بگم ببخشید ، چون باید می موندی،من تو رو از لجن نکشیدم بیرون که ولت کنم،من حتی با اون وضع گذشته می خواستمت،عاشقت بودم...برام تو مهم بودی...
سر بلند کردم قلبم شارژ شده بود،انگار یه انرژی مازاد توی سینه ام فواره می زد،الان تو بغلشم ، تو بغل کسی که عاشقشم،من منتظرش بودم ، تمام روزای گذشته منتظر بودم ، مثل یه معجزه بود،برگرده توی چشمام بی وقفه عمیق نگاه می کرد،آروم گفتم:
_دیگه عاشقم نیستی؟
romangram.com | @romangram_com