#زحل_پارت_186


از جابلند شدم وبردیا صدا کرد:زحل...

داشتم از بغض و کینه می ترکیدم، نمی خوام وقتی شناسنامه هاشونو بازمی کنن، فکر کنن مهری مادرشونه،من مهری رو دوست دارم،اما بچه ها حق منن، تنها دارایی منن، نمی خوام منو پرستار بدونن...

به اتاق بچه ها رفتم. پسرم که رو تخت اولی بود رو بغل کردم و با گریه گفتم:

_من مامانتونم، من به دنیا آوردم،من شب تا صبح بیدارم...چرا منو کسی درک نمی کنه؟... حق منید...حق من... چرا رفتم...چرا این زندگی منو رها نمی کنه...خدایا خدایا اگه اینارو از من بگیری... خدایا این عادلانه نیست...من دردامو کشیدم...

پایین تخت دخترم نشستم و گفتم:

_من مامانتونم،دارن یه کاری می کنند شماها ازم جدامحسبوب بشید...خدایا این طوری نکن، بچه هام نه...من مامانشونم...من مامانشونم...

این قدر گریه کردم که همون جا پایین تخت آوا خوابم برد، تا یه وقت حس کردم دستم سبک شده،دلم فرو ریخت، فکر کردم آوات از دستم افتاده، یه جوری پریدم که بردیاآروم گفت:

_منم،منم نترس.

_فکر کردم بچه افتاده.

_چرا این جا خوابیدبی؟

_ساعت چنده؟مادرت اینا کجان؟

romangram.com | @romangram_com