#زحل_پارت_174

منیر خانم از پله ها اومد پایین و گفت:

_زحل مادر بیابرو بچه هارو بیار.

_اِه! بیدار شدن؟

_نه مادر، خوابن، مهری خانم خسته شده، می خواد بخوابه.

بهار _من می رم میارمشون.

سها_ای کاش از خونه غذا برمی داشتم.

شاکی گفتم:چرا؟!

سها_آخه سپنتا که نمی تونه خورشت بخوره.

به منیر خانم نگاه کردم. شاکی نگاه از سها گرفت و سها گفت:

_ این غذا چربه برای بچه.

_تو توی قابلمه رو دیدی؟غذارو میکس کن بده بچه دیگه.پس فردا هیچی نخورد ، بعد کاسه چه کنم چه کنم دستت بگیر،تو همین روستای ما،مادر یه نون بربری رو نصف می کردن می دادن دست بچه،بچه تا صبح تا ظهر اون رو سَق می زد،هر چی می خوردن هم به بچه می دادن،بچه هم عین رستم دستان بود،نه مریض بود نه زار می زد...


romangram.com | @romangram_com