#زحل_پارت_137
بهار زد زیر خنده، حالا مگه خنده اش بند می یاد...، بهناز و بردیا اومدن و اون خانم مسن گفت:واا!!خوش بخند مادر، چته؟
بهار _تویادش فقط اسم یه سیاره مونده، خوبه عطارد یا مریخ صدات نکرده، زحل مامان جان،زحل.
پس مادر بردیاست.
دوباره نگاش کردم و گفت:
_خوبه توهم "
به من نگاه کرد و گفت ":مادر ببخشید،پیری و فراموشی دیگه.
لبخندی تلخ زدم و گفتم:اشکال نداره،من برم، بچه داره گریه می کنه.
رفتم داخل اتاق،طلعت سعی می کرد بچه هارو آروم کنه، تا منو دید گفت:
_الهی شکر اومدی..."
سریع رفتم سراغ دخترم،دختر ظریف و کوچولوم،آروم بلندش کردم، بغضم گرفته بود، این بچه ی منه، مال منه...خودم به دنیا آوردمش،دارایی من...جان...جانِ مادر...خدایا شکرت...شکر... بچه ام...
روی صندلی نشستم، همه تو اتاق جمع شده بودن، انگار انگار بچه با همون گریه و نق نق داشت شکایت می کرد که چرا زودتر نیومدی،گریه و فغان نبود نق نق های نوزادانه بود،صدای بردیا اومد دورتر از همه گفت:مامان...؛ بگو شیرشو بدوشه بعد بده، هوا گرم بود، از صبح هم شیر نداده بهشون.
romangram.com | @romangram_com