#زحل_پارت_127
"با حرص گفتم"
_خیلی خوب مهری خانم،خانم خانمها "بردیا سر تکون داد و با اخم نگاش کردم و یکی از پشت سر صدا کرد ":دکتر سقراط..."بردیا برگشت و همون پسره که صدا کرده بود گفت:"
_امضاءنکردید که!"بردیا خودکار و گرفت قد علم کردم و سر کشیدم دیدم جا مدیر بیمارستان امضاء کرد. ابروهامو بالا دادم و پسره رفت و بردیا نگام کرد و گفت:"چیه!
_مدیر؟! صاحب بیمارستانی؟
بردیا _مدیر با رئیس وصاحب و فرق داره.
_هرچی!قبل ایه طب طب خالی بودی "پوزخندی شیرین و کمرنگ گوشه ی لبش اومد. راه افتاد و دنبالش راه افتادم،چادرو جمع کردم و گفتم:
_باید بریم خونه ی مهری خانم؟یعنی همون خونه ای که تو با مهری خانم زندگی می کنی، یعنی...
بردیا یه نگاه به پایین پام انداخت و گفت:
_این لامصبو ول کن تا دم زانوت بالا بردی!کی به تو گفته چادر سرت کنی.
_چادر به پام گیر می کنه.
بردیا از دستم کشید پایین وبا حرص و صدای آروم گفت:لباستم جمع کردی!وای!
romangram.com | @romangram_com