#زحل_پارت_110
چرا؟چرا مهری با این تفاوت سنی و این مشکل باید...باید....عشق بردیا باشه... آتیش به قلبم افتاد ،می سوختم ..الکی گریه می کردم از سوزش دلم بود که اشک می ریختم ....این قدر جای جای دلمو جگرم سوخته بود که پلک می زدم، اشکم می ریخت .
اون وقتا که "آق زحل" بودم یه درد داشتم اونم بابام بود، ولی وقتی زحل فرازی شدم هزار ،هزار هزار درد به جونم افتاد.
به قول سها می گفت :خدا که درد نمی ده ،درمون می ده ،تو با راه گذشته ات ،درد برای خودت ساختی، سها هم که طبق معمول همیشه ، جای دل داری ،دلو می کند می ذاشت کف دستم .
در اتاق باز شد ،سریع اشکامو پاک کردم دیدم بهنازه، با ذوق گفتم:
_ بهناز !
بهناز _ ای وااای !ای واای !ببخشید
بغلش کردم و گفتم :بی معرفت من ده روزه این جام، کجایی؟
بهناز _ روم نمی شد بیام .
_روت نشد؟!...
بهناز _ چون ...چون بهت نگفته بودم من خواهر بردیا و مانی ام...
لبخند تلخی زدم و گفتم:من این قدر درد دارم که به این چیزا فکر نمی کنم بهناز ...
romangram.com | @romangram_com