#زندگی_مهرسا_پارت_91

و دیگه حرفی برای گفتن نداشت .. درست بود ..اون هیچ کششی به این دختر سرکش نداشت .. به این گربه ای وحشی ..





* * *



صبح از خواب بیدار شد .. مهرسا تو باغ در حال دویدن بود .. از پنجره نگاه به باغ انداخت .. پرده رو کنار زد و به سمت حمام رفت .. دوش گرفت .. لباس ش رو به تن کرد از از اتاقش بیرون رفت .. از اتاق مهرسا صدای آب میاومد .. مهرسا هم یه دوش سری گرفت و به اشپزخونه اومد .. برسام صبحانه اش رو خورده بود .. مهرسا سلامی کرد .. یه لیوان شیر داغ ریخت و خورد ..

-چطوری خانم سحر خیز.. عمارت هم بودی صبح ها ورزش میکردی ..

مهرسا لیوان شیرش رو برداشت رو صندلی نشست ..

-بلــــه


romangram.com | @romangram_com