#زندگی_مهرسا_پارت_84



اون روز برسام مدارک دانشگاهی مهرسا رو گرفت .. هنوز هم باور نداشت که این دختر با این سنش تا ارشد خونده باشه .. بهش قول داده بود که براش کاری پیدا کنه .. یک هفته از روزی که برسام مدارک و گرفته بود گذشته بود ..

مهرسا هر روز به امید اینکه برسام با خبر خوبی به خونه بیاد به استقبالش می رفت و می پرسید چی شد؟؟ .... کار پیدا شد؟؟ یعنی میشه ..؟؟ برسام هم با قیافه مثلا ناراحت میگفت فعلا هیچی .. دلیلش رو نمیدونست .. اما از حرص خوردن این دختر خوشش می اومد ..

براش جالب بود که تو این مدت مهرسا اصلا سعی نکرده بود به برسام نزدیک بشه .. برسام هم ا ز این که یه یکی پیدا شده به اون اعتنایی نمیکنه متعجب بود .. همیشه فکر میکرد بعد از یه مدت مهرسا هم مثل بقیه دختر ها به پاش میافته .. اما این طور نبود .. مهرسا اکثرا تو اتاقش بود .. این چند روز هم فقط واسه دونستن اینکه کاری براش پیدا شده یا نه به سراغ برسام می رفت .. دیگه نمی خواست اذیتش کنه ...

در واقع مهرسا براش خیلی بیشتر از تصوراتش محترم بود .. با همه نظراتی که قبلا بهش داشت فرق میکرد ...

-باشه بابا .. فهمیدم دوست داری سر کار بری .. ولی یادت باشه یه شیرینی به من بدهکاری ها

مهرسا که متعجب زده بود به برسام خیره نگاه میکرد ..

-چی شد؟؟؟ .. جای تشکرته .. مهرسا .؟؟. مهرسا .. ؟؟

-یعنی چی ؟؟؟ من که متوجه نشدم ..


romangram.com | @romangram_com