#زندگی_مهرسا_پارت_150

-نه . خوب بود . تایید ش کرد . یه چند روز دیگه باید واسه بازبینی بریم .

آرام – خسته شدیم . با یه بستنی چه طوری ؟

-عالی.... پس مهمونه من

آرام – پیشنهاد من بوده پس مهمون من . پاشو وقت اداری تموم شد . جمع کن بریم .

هر دو حاضر شدند تو از اتاق بیرون اومدند . از ساختمان خارج شدند . چند تا کوچه پایین تر کافی شاپ بود اکثرا قرار هاشون رو اونجا میذاشتند . داخل شدند و دو بستنی سفارش دادند .

آرام – تو این گرما فقط بستنی میچسبه . اگه الان همتی بود حتما قهوه سفارش میداد

مهرسا که دید آرام خودش حرف شهاب رو به میون آورده سعی کرد کمی به اون بال و پر بده .. شاید چیزی هم در مورد احساسش متوجه بشه ..

-تو از کجا میدونی نکنه با همتی بیرون هم اومدی ؟؟

- جان ... نه .. بیرون که نه . یعنی اون جور نه . میدونی چند تا از کارها رو با اون بودم . اکثرا بعد از کار پیشنهاد کافیشاپ می داد همیشه هم من بستنی سفارش میدادم . ایشون هم قهوه اون هم تلخ تلخ . و با خودش زمزمه کرد .” به جز یه بار که منم خوب از خجالتش در اومدم ”


romangram.com | @romangram_com