#زندگی_مهرسا_پارت_133
برسام قابلمه به دست پشت در خونه مشتی بود و چند باری در زد .چند لحظه بعد در به رویش باز شد ..
-سلام مشتی .. خواب بودی ..
-نه اقا درسته پیر شدم .. اما ساعت خوابم هنوز همونه ..
-زنده باشی مشتی .. این دستپخت مهرسا ست .. داد بیارم براتون . شام که نخوردید ..
-مرسی اقا زحمت کشیدن .. نه هنوز نخورده بودم . دستشم درد نکنه ..
مشتی دستش رو بلند کرد ظرف غذا رو از برسام گرفت ..
-مشتی چند روز ی نیستم دارم میرم سفر
-به سلامتی اقا . کی راهی هستین
- یه چند ساعت دیگه . اخر شب پرواز دارم یه دو هفته ای طول مکشه .. امروز به حسابت پول ریختم مشتی .. تا من بیام مراقب همه چیز باش
romangram.com | @romangram_com