#زندگی_مهرسا_پارت_118
-یعنی مشتی به این میگن رفاقت .. حالا نمیشد به دور و اطرافتون هم یه نگاه بندازی .. من و باش گفته بودم حالا که منو مثل دخترش میدونه منم هم براش یه لطفی کنم .. هیف ..هیف .. نمیدونی چی رو از دست دادی ..
-امان از دست تو دختر .. ببین اجازه نمیده من حرف بزنم .. خوبید خانم .. خسته نباشی ..
-مرسی مشتی .. شما هم خسته نباشید .. ولی واقعا ازتون توقع نداشتم ..
-راستش اولش فکر کردم شمایید .. اما بعدش گفتم نیستید .. آخه همیشه با آقا می اومدید خونه .. واسه همین فکر کردم الان خونه هستین ..
-اره .. برسام امروز یه مقدار زود تر اومد خونه .. من شرکت یه مقدار کار داشتم .. نتونستم . زودتر بیام ..
-حالا میخواستی واسم چی کار کنی ؟؟.. چی رو از دست دادم .. ؟؟
-ای کلک .. از همه حرف هام این یه تیکه رو خوب گرفتی ..
مشتی شروع به خندیدن کرد ..
-نگفتی .. موضوع چیه .. ؟؟
romangram.com | @romangram_com