#زندگی_مهرسا_پارت_116

-باشه بابا چرا داد میزنی ..

-دختر بعضی موقع بهت شک میکنم .. خوب حق بده دیگه .. یه روزایی زیادی صفر کیلومتری ..

-یعنی چی؟؟

-یعنی اینکه زیادی ساده ای .. اصلا باور نمیکنم با این سادگیت تا به حال با کسی دوست نبوده باشی ..

-خوب بابا .. ساده شاید باشم.. دیگه گاگول نیستم که ....

-وای مهرسا .. دقیقا حسی که بهت دارم همینه ..

مهرسا جیغی زد و با کیفش به شونه آرام زد .. و صدای قه قه خنده شون بلند شد ..

کلید در رو زد وارد حیاط شد .. مشتی مثل روز های قبل دم غروب در حال آبیاری درختاش بود . وقتی مشتی مشغول به انجام کاری بود متوجه چیزی نمی شد به خصوص زمانی که به درخت ها آب میداد .. خودش میگفت آب دادن به این درخت ها بهش آرامش میده ..

مهرسا که متوجه ساکت بودن مشتی شد به آرامی به سمتش رفت .. پشت مشتی قرار گرفت . دوستداشت کمی این پیر مرد خوش سخن رو سر کار بزاره .. دست هاش رو دراز کرد و رو چشمهای مشتی گذاشت .. مشتی شلنگ آب رو ول به دست دیگه اش داد و بادست راستش روی دست های مهرسا کشید ..


romangram.com | @romangram_com