#زندگی_مهرسا_پارت_100
- ترس .. من ازش بترسم ... دیوونه ای پسر .. ندیدی چی گفت .. حالش از من به هم می خوره حوصله منو امثال منو نداره .
-اون که مشکل نداره خود منم نمی دونم این چند وقت چطوری تونستم تو رو تحمل کنم فقط خدا داند .
شهاب مشتی به شونه برسام زد از آسانسور بیرون اومدن وارد راهرو شدند و سر جای همیشگی شون نشستند.
-خیلی دلت بخواد پسر جون . خیلی ها دوست دارند باهاشون همکاری کنم . چارش فقط یه تماسه .
- اون که بله در کار بلد بودن شما هیچ شکی نیست . اما .. حواست نیستا کارت پیش من گیره ها .
بعد چشمکی به شهاب میزنه و به قسمتی از سالن اشاره میکنه . آرام و مهرسا وارد غذاخوری شدند و دنبال جای برای نشستن بودند که برسام بلند میشه و و در دید مهرسا قرار میگیره . مهرسا به طرف برسام میره
-سلام آقای رادان
-سلام دختر عمو . خسته نباشید . ناهار نخوردین ؟
مهرسا در تمام طول کار سعی میکرد نسبت فامیلی خود رو با برسام رو پنهان نگه داره . شاید فکر میکرد این کار به صلاح خود برسام . اما برسام این طور فکر نمی کرد و همه کارکنان از نسبت اونها فقط به عنوان دختر عمو پسر عمو اطلاع داشتند . فقط شهاب و بودد که می دونست اونها زن و شوهر هستند .
romangram.com | @romangram_com